فکر الحبیب

دوشنبه ۵ آذر ۱۳۸۶

بالای تابلوی کلاس نوشته شده بود:

ایها القوم الذی فی المدرسه
کل ما حصلتموها وسوسه

فکرکم ان کان فی غیر الحبیب
مالکم فی النشأه الأخری نصیب

شیخ بهایی

* * * * * *

شعر کاملش را جستجو کردم. شعری از مولانا آمد که در آن این شعر هم به تلمیح آمده بود:

علم رسمی سر به سر قیل است و قال
نی از او کیفیتی حاصل نه حال

علم نبود غیر علم عاشقی
ما بقی تلبیس ابلیس شقی

زان نگردد بر تو هرگز کشف راز
گر بود شاگرد تو صد فخر راز

کل من لم یعشق الوجه الحسن
قرب الرحل الیه و الرسن

یعنی آن کس را نباشد مهر یار
بهر او پالان و افساری بیار

هر که نبود مبتلایی ماه رو
اسم او از لوح انسانی بشو

سینه ی خالی ز مهر گلرخان
کهنه انبانی بود پر استخوان

چند و چند از حکمت یونانیان؟
حکمت ایمانیان را هم بدان

صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف
از اصول عشق هم خوان یک دو حرف

 با دف و نی، دوش آن مرد عرب
وه چه خوش می گفت از روی طرب

ایها القوم الذی فی المدرسه
کل ما حصلتموها وسوسه

فکر کم ان کان فی غیر الحبیب
ما لکم فی النشاه الاخری نصیب

فاغسلو یا قوم عن لوح الفؤاد
کل علم لیس ینجی فی المعاد

ساقیا یک جرعه از روی کرم
بر بهایی ریز از جام قدم

تا کند شق پرده ی پندار را
هم بچشم یار بیند یار را


۱ دیدگاه

  1. مقلی مقولی:

    فاغسلو
    باشه انجامش میدم.
    فقط اسممو اشتب نخونیا. اینطوری باید بخونی (میم اول مکسور ، قاف مکسور، میم دوم مفتوح)

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*