بایگانی ماهانه ‌

صلاحیت ترافعی دیوان بین‌المللی دادگستری

شنبه ۸ تیر ۱۳۸۷

محمدصالح مفتاح

مقدمه:
رسیدگی حقوقی به اختلافات بین‌المللی، از مهمترین و قاطع‌ترین طرق حل مسالمت آمیز اختلافات است. از یک سو، تشکیل نهادی که بتواند این وظیفه‌ی مهم را بر عهده بگیرد، یکی از دغدغه‌های اساسی کشورها بوده است. از سوی دیگر کشورها دخالت در امور داخلی و تصمیمات بین‌المللی خود را نمی‌پذیرفته‌اند. اما گسترش حقوق بین‌الملل عمومی و سازمان‌های بین‌المللی -به‌خصوص سازمان ملل متحد- زمینه را برای ایجاد نهاد قضایی بین‌المللی که بتواند رافع اختلافات و درگیری‌های باشد، فراهم کرده است.

دیوان دادگستری بین‌المللی  به عنوان رکن قضایی سازمان ملل متحد، مهمترین مرجع حل و فصل اختلافات بین‌المللی است. چرا که از یک سو با گسترش اعضای سازمان صلاحیت دیوان نیز به تبع پذیرفته شده است و ارجاع دعاوی برای دادرسی و نیز احقاق حق، ممکن خواهد شد. همچنین با گسترش سازمان‌های تابعه‌ی سازمان ملل متحد، حوزه‌ی نظریات مشورتی این دیوان برای سازمان‌ها گسترده خواهد شد. (گاهی این دیوان را دیوان لاهه نیز می‌گویند، چرا که مقر آن در شهر لاهه است.)
این گسترش حدود صلاحیت‌ها  و اختیارات، از سویی به کاهش نزاع‌ها و خشونت‌ها در سطح بین‌المللی کمک خواهد کرد و از سوی دیگر به توسعه‌ی حقوق بین‌الملل عمومی خواهد انجامید. بر همین اساس بررسی حدود اختیارات و صلاحیت‌های این نهاد قضاییِ بسیار مهم و اثرگذار، لازم و ضروری است.
وجود قواعد و قوانین مشخص برای رفع اختلاف و نیز آئین دادرسی، یکی از مهمترین ویژگی‌های دادرسی در دیوان است که آن را از روش‌های دیگری همچون داوری  تمیز می‌دهد.

 

حدود صلاحیت دیوان

الف: حدود صلاحیت دعوا از نظر موضوع دعوا
از آن جهت که دیوان بین‌المللی یک نهاد حقوقی است، تنها به اختلافاتی رسیدگی می‌کند که ابعاد حقوقی دارد. اختلاف حقوقی در لسان حقوق بین‌الملل به اختلافی اطلاق می‌شود که مربوط به حق موجود و یا مسائل مربوط به تفسیر و اجرای آن باشد.
اساسنامه‌ی دیوان بین‌المللی دادگستری نیز در ماده‌ی ۳۶ با بیان این موضوع امور زیر را در صلاحیت خود می‌داند:
الف- تفسر یک عهدنامه؛
ب- هر مساله که موضوع حقوقی بین‌المللی باشد؛
ج- حقیقت هر امری که در صورت ثبوت، نقض یک تعهد بین‌المللی محسوب می‌گردد؛
د- نوع  و میزان غرامتی که باید برای نقض یک تعهد بین‌المللی داده شود؛
 
ب: حدود صلاحیت دیوان از نظر طرفین دعوا
در مقابل اختلافات حقوقی، اختلافات سیاسی است که ناشی از تعارض منافع دول یا تغییر قواعد حقوقی موجود باشد. به عبارت دیگر وقتی اختلافی بین دو دولت ایجاد می‌شود اگر ادعای آنها مبتنی بر قواعد حقوقی باشد، جنبه‌ی حقوقی دارد و اگر دعاوی طرفین یا لااقل یکی از آنها منطبق بر موازین حقوقی و قواعد بین‌المللی نباشد، اختلاف سیاسی است.  در این‌گونه موارد راه‌کارهای متفاوتی برای رفع اختلاف وجود دارد که از این میان مساعی جمیله، مذاکره، سازش و … را می‌توان نام برد.

 
ج: صلاحیت دیوان با توجه به طرفین دعوی
مراجعین به دیوان دوگونه‌اند و نوع تصمیم متخذه در هریک از موارد متناسب با این دو نوع رسیدگی خواهد بود.

یک. صلاحیت مشورتی
دیوان بر اساس آنچه در ماده ی ۹۶ منشور ملل متحد آمده است، می‌توانند در مورد کلیه‌ی مسائل حقوقی نظر مشورتی  بدهد. «دیوان» ابتدا به ساکن نظر مشورتی نمی‌دهد، بلکه چنین نظری باید از وی خواسته شود. «شورای امنیت» و «مجمع عمومی» می‌توانند خواستار نظر مشورتی «دیوان» شوند. همچنین دیگر ارکان «سازمان ملل متحد» و نهادهای تخصصی، در صورت تصویب «مجمع عمومی» می‌توانند از دیوان تقاضای نظر مشورتی نمایند.
ماده‌ی ۹۶ منشور بیان می‌کند:
«۱- مجمع عمومی یا شورای امنیت می‌تواند درباره‌ی هر مسأله‌ی حقوقی از دیوان بین المللی دادگستری درخواست نظر مشورتی نماید.
۲- سایر ارکان ملل متحد و مؤسسات تخصصی که ممکن است احیاناً چنین اجازه‌ای از مجمع عمومی تحصیل کرده باشند نیز می‌توانند نظر مشورتی دادگاه را در مورد مسائل حقوقی مطروحه در حدود فعالیت‌هایشان بخواهند.»

دو. صلاحیت ترافعی
یکی از صلاحیت‌های دیوان قضایی یا ترافعی است. دیوان در این‌گونه دادرسی‌ها، برای رفع اختلاف، اقدام به صدور «حکم»  می‌کند. این تصمیم برای طرفین لازم الاتباع است. این صلاحیت تنها نسبت به دولت‌ها وجود دارد. یعنی تنها دولت‌ها هستند که می‌توانند طرف دعوی در دیوان واقع شوند. این امر به صراحت در اساسنامه‌ی دیوان بین المللی دادگستری آمده است.
از سوی دیگر پذیرش اصل مندرج در بند یک ماده‌ی ۳۴ اساسنامه‌ی دیوان، به این معنی نیست که اختلافات ارجاعی به دیوان، هرگز مربوط به افراد نمی‌شود، بلکه آنان نیز می‌توانند با توسل به اصل حمایت دیپلماتیک، از کشورهای خود بخواهند که به نفع آنان تقاضای رسیدگی نمایند.
امکان رسیدگی به دعاوی در دیوان برای همه‌ی دولت‌ها به یکسان وجود ندارد. اصولاً باب دیوان تنها برای دولت‌هایی مفتوح است که عضو اساسنامه‌اش باشند. در مرحله‌ی اول، دولت‌هایی که عضو ملل متحدند عضو دیوان نیز محسوب می‌شوند. زیرا اساسنامه پیوست لایتجزای منشور ملل متحد است و پذیرش منشور، پذیرش اساسنامه را نیز به تبعِ خود دارد.
اما عضویت در دیوان نیز برای پذیرش صلاحیت آن در دعوی کفایت نمی‌کند. در حقوق بین‎الملل اصل غیر قابل انکاری وجود دارد که به موجب آن هیچ دولتی ملزم به احاله‌ی اختلاف خویش با دولت دیگر به یک مرجع حل و فصل اختلاف (‌داوری یا قضایی)‌ نمی‎باشد. به‌عبارت دیگر بدون توافق و رضایت یک دولت نمی‎توان اختلاف موجود بین آن دولت و دولت دیگر را به یک نهاد یا مرجع قضایی یا داوری جهت تصمیم‌گیری ارائه کرد و رضایت اصحاب دعوی، پیش‌شرطِ اظهارنظر قضایی نسبت به ماهیت دعوی است. پیشینه‌ی این اصل به دوران اولیه تاریخ حقوق بین‎الملل باز می‎گردد و محصول مستقیم اصل حاکمیت دولت‌هاست. این اصل در اساسنامه‌ی دیوان نیز تصریح شده است و مکرراً‎ در رویه دیوان مورد تأیید قرار گرفته است.  به‌طور مثال دیوان در قضیه نشست ایران و انگلیس در این خصوص بیان داشت:

 «قواعد کلی مندرج در ماده‌ی ۳۶ اساسنامه …. مبتنی بر این اصل هستند که صلاحیت دیوان جهت رسیدگی و تصمیم‌گیری نسبت به یک قضیه در ماهیت دعوی منوط به اراده اصحاب دعوی است. مادام اینکه اصحاب دعوی طبق ماده ۳۶ به دیوان صلاحیت اعطاء نبخشیده‎اند،‌ دیوان فاقد چنین صلاحیتی خواهد بود.»
این توافق طرفین در ارجاع اختلاف به دیوان است که صلاحیت دیوان را در رسیدگی به آن اختلاف تعیین می‌کند.  زیرا اعمال حق دادرسی و قضاوت در امور بین‌الملل جز بر مبنای میل و اراده دولت‌ها میسر نیست و توافق دولت‌ها شرط اصلی و قبلی اجرای روش قضاوت در حل و فصل اختلافات آنهاست.
در سطح ترافعی، صلاحیت «دیوان» همانند صلاحیت «دیوان دائمی» اختیاری است و «دیوان» فقط بر اساس توافق اصحاب دعوی می‌تواند به اختلافی رسیدگی کند.
موارد صلاحیت دیوان به رسیدگی را در سه گفتار بررسی خواهیم کرد. گفتار اول به روش‌های پذیرش صلاحیت برای دولت‌های عضو ملل متحد خواهیم پرداخت و در گفتار دوم، پذیرش صلاحیت دیوان را برای کشورهای غیر عضو بررسی خواهیم کرد و شرایط و لوازم آن را ذکر خواهیم کرد. در گفتار سوم نیز به بررسی ماده‌ی ۳۶ اساسنامه‌ی دیوان و موضوع صلاحیت اجباری دیوان خواهیم پرداخت.

 
گفتار اول: روش‌های اعلام صلاحیت برای دولت‌های عضو
مبحث اول: پذیرش صلاحیت پیش از بروز اختلاف (صلاحیت اجباری)
اصل در صلاحیت بر این است که برای حل و فصل اختلافات، نیاز به رضایت دولت‌های طرف دعوی وجود دارد. اما ضرورت این اعلام رضایت، ناظر به اختلافِ به‌وجود آمده نیست. بلکه تعهد به تبعیت از رسیدگی و قضاوت دیوان ناظر به اختلافات احتمالی است، که حدود این صلاحیت پیش از ورود اختلاف، تحدید و تعریف شده است.
رسیدگی دیوان اجباری است، زیرا توافق اطراف دعوی، پیشاپیش در یک سند حقوقی اجبارآمیز  درج شده است. این تکلیف، حسب مورد یا ناشی از اعلام رضایت کنوانسیونی -متقابل- است و یا منبعث از تلاقی دو رضایت یک‌جانبه.

 
بخش یک: اعلامیه‌ی پذیرش صلاحیت اجباری دیوان
در سال ۱۹۲۰ کارگروه حقوقدانانی که مأمور عرضه‌ی پیش‌نویس طرح اساسنامه‌ی دیوان دائمی دادگستری بین‌المللی C.P.J.I بودند، پیشنهاد کردند که رسیدگی دیوان برای کلیه‌ی اختلافات، اجباری باشد. مخالفت قدرت‌های بزرگ (فرانسه، ایتالیا، انگلیس) مانع پذیرش این پیشنهاد شد. در ۱۹۴۵، به هنگام برگزاری کنفرانس سان‌فرانسیسکو ، بار دیگر در این خصوص تلاش شد. اما با مخالفت ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی روبرو شد.  از این‌رو راه‌کارهایی برای گسترش صلاحیت اجباری دیوان مطرح شد.
بر اساس بند ۲ ماده‌ی ۳۶ اساسنامه‌ی دیوان، دولت‌های عضو می‌توانند با صدور اعلامیه، صلاحیت دیوان را در حل و فصل اختلافات حقوقی و قضایی بپذیرند.
«دولت‌های امضاءکننده‌ی این اساسنامه می‌توانند در هر موقع اعلام دارند که قضاوت اجباری دیوان بین‌المللی دادگستری را نسبت به تمام اختلافاتی که جنبه قضایی داشته و مربوط به موضوعات ذیل باشد در مقابل هر دولت دیگری که این تعهد را متقبل گردد به خود خود و بدون قرارداد خاصی قبول می‌نمایند.
الف- تفسر یک عهدنامه؛
ب- هر مساله که موضوع حقوقی بین‌المللی باشد؛
ج- حقیقت هر امری که در صورت ثبوت، نقض یک تعهد بین‌المللی محسوب می‌گردد؛
د- نوع  و میزان غرامتی که باید برای نقض یک تعهد بین‌المللی داده شود.»
پذیرش این‌گونه‌ی صلاحیت دیوان می‌تواند در صورت صدور اعلامیه‌ی متقابل یا پذیرش طرف دیگر دعوی، پس از بروز اختلاف، باعث شود تا دیوان بتواند در آن موضوع وارد شده و رسیدگی را آغاز نماید. پس از جنگ جهانی دوم، از ۵۹ کشوری که عضو اساسنامه‌ دیوان بودند، ۵۴ کشور شرط اختیاری صلاحیت اجباری را پذیرفته بودند. در حالی که اکنون حدود ۶۰ کشور چنین صلاحیتی را برای دیوان قائل شده‌اند. 
دلیل عمده‌ی عدم استقبال دولت‌ها از این روش، مغایرت این سیره با اصل حاکمیت دولت‌ها بوده است. به‌خصوص این امر در میان دول بزرگ بیشتر به چشم می‌آید.

شروط لازم برای صحت و اعتبار اعلامیه

الف: شرایط شکلی
برای استفاده از این روش، کافی است که در هر کشوری «اعلامیه‌ی پذیرش» را به دبیرکل سازمان ملل متحد تسلیم نمایند و دبیرکل نیز موظف است رونوشت آن را به کشورهای عضو اساسنامه و به مدیر دیوان ارسال دارد. اعلامیه ی پذیرش فقط در مقابل کشوری که همین تعهد را کرده باشد و در همان محدوده مؤثر است.

ب: شرط مربوط به محدودیت از نظر مدت زمان اعتبار
اعلامیه‌ی پذیرش می‌تواند محدود به زمان باشد. یعنی دولت اعلام کند که تنها تا مدت زمان معینی این اعلامیه اعتبار خواهد داشت. همچنین دولت‌ها می‌توانند اعلامیه‌ی خود را پس بگیرند. ایران در ۲۰ اکتبر ۱۹۳۰ اعلامیه ی پذیرش را تسلیم دفتر دیوان دائمی دادگستری (دادگاه سلف دیوان بین‌المللی دادگستری) کرد و در ۱۰ ژوئیه ۱۹۵۰ آن را از دیوان بین‌المللی دادگستری مسترد داشت.

ج: شرط عمل متقابل
این شرط در اغلب اعلامیه‌های پذیرش صلاحیت اجباری دیوان گنجانده می شود. در بند ۲ ماده‌ی ۳۶، به جای «عمل متقابل»، از عبارت «در مقابل هر دولت دیگری که چنین تعهدی را متقبل شود» استفاده شده است. شرط عمل متقابل دو نتیجه را بر عهده دارد:
اول آن‌که هر کشوری فقط آن دعوایی را می‌تواند در دیوان مطرح کند که علیه او نیز قابل طرح باشد.
دوم این‌که دیوان برای تشخیص صلاحیت یا عدم صلاحیت خود، محدودترین اعلامیه اصحاب دعوی را ملاک عمل خود قرار می‌دهد.

د: شرط صلاحیت محاکم
بسیاری از اعلامیه‌ی کشورها، دعاویِ داخل در صلاحیت محاکم داخلی را از شمول صلاحیت دیوان خارج می‌سازند. منشاء این قبیل شرایط را باید در بند ۸ ماده‌ی ۱۵ میثاق جامعه‌ی ملل و بند ۷ ماده‌ی ۲ منشور ملل متحد جستجو کرد.
لازم به ذکر است که برخی از حقوقدانان از جمله «لاتر پاخت» با گنجانیدن ظرط اخیر در اعلامیه‌های دولت برای تحدید حدود صلاحیت دیوان بین‌المللی مخالفت کرده و آن را مخالف با منشور ملل متحد ارزیابی کرده‌اند.

هـ: شرط سایر روش‌های حل و فصل مسالمت‌آمیز اختلافات
حدود یک سوم کشورها در اعلامیه‌های خود شرطی را گنجانده‌اند که به موجب آن، اگر برای رسیدگی به اختلافات روش دیگری مورد توافق قرار گرفته باشد، از شمول صلاحیت اجباری دیوان خارج است.

و: شرط معاهدات چندجانبه
چنین شرطی نخستین بار در اعلامیه‌ی امریکا در سال ۱۹۴۶ گنجانده شد. اختلافات ناشی از معاهدات چندجانبه در صورتی در دیوان قابل رسیدگی است که دیوان مزبور موافقت کلیه‌ی طرف‌های معاهده را کسب کرده باشد. آمریکا در قضیه‌ی «عملیات نظامی و شبه‌نظامی در نیکاراگوئه و علیه آن کشور» با اشاره به شرط فوق صلاحیت دیوان را رد می‌کند. از نظر دولت آمریکا، نیکاراگوئه در دادخواست خود به چهار معاهده‌ی بین‌المللی استناد کرده است، لذا دیوان در صورتی می‌تواند به این قضیه بپردازد که کلیه‌ی طرف‌های معاهداتِ مورد اشاره در جریان رسیدگی قرار داشته باشند. در پاسخ به استدلال آمریکا، دیوان با استناد به ماده‌ی ۵۹ اساسنامه‌ی دیوان چنین نظر داد که رسیدگی دیوان محدود به طرفین دعوی است و هر کشوری که تصور می‌کند از رأی دادگاه متأثر خواهد شد می‌تواند در جریان رسیدگی حاضر شود و این‌که دادخواست جداگانه‌ای بدهد. ولی دیوان نمی‌تواند دستوری بدهد که شخص ثالثی در دادگاه حضور پیدا کند.

ز: شرط عدم شناسایی
برخی از کشورها در اعلامیه‌ی خود شرط عدم شناسایی را گنجانده‌اند. اسرائیل در اعلامیه‌ی ۱۹۵۰ خود، صلاحیت دیوان را شامل اختلافاتی بین خود و کشورهایی که آن کشور را مورد شناسایی قرار نداده‌اند، نمی‌داند.

ح: شرط جنگ
این شرط که پس از جنگ جهانی اول رایج شد، اختلافات مربوط به جنگ را از شمول صلاحیت دیوان خارج می‌داند.

ط: شرط اختلاف بین دولت‌های مشترک‌المنافع
به موجب اعلامیه‌ی دولت انگلستان، مورخ ۱۹۳۰، اختلافات این کشور با کلیه ی کشورهای عضو جامعه‌ی کشورهای مشترک‌المنافع از شمول صلاحیت دیوان خارج است.

ی: شرط ویژه
در برخی از اعلامیه‌ها، اختلافات معینی که مربوط به شرایط ویژه‌ی آن کشور می‌باشد، از شمول صلاحیت دیوان خارج می‌داند. مانند اعلامیه‌ی مصر در سال ۱۹۶۲ که اختلافات مربوط به کانال سوئز را از صلاحیت دیوان خارج می‌داند.

ک: شرط «عطف به‌ماسبق» نشدن
در برخی از اعلامیه‌ها، صلاحیت دیوان محدود به اختلافاتی است که پس از صدور اعلامیه بروز نمایند و اختلافات پیش از اعلامیه را شامل نمی‌شود.

 

 بخش دو: قبول صلاحیت اجباری دیوان در معاهدات و کنوانسیون‌ها
در برخی موارد، صلاحیت رسیدگی به اختلافات، در یک معاهده یا کنوانسیون بین‌المللی پیش‌بینی می‌شود. بند ۱ ماده ۳۵ اساسنامه‌ی دیوان، پیش‌بینی کرده است تا در مواردی که صلاحیت دیوان «به موجب عهدنامه و قراردادهای جاری پیش‌بینی شده است» پذیرفته شده است.
 این‌گونه معاهدات و توافقات بر دوگونه است:
۱٫ معاهدات عام فیصله‌ی اختلافات حقوقی بین‌المللی؛ مانند پیمان بوگوتا در سال ۱۹۴۸ و یا عهدنامه‌ی اروپایی حل مسالمت‌آمیز اختلافات در سال ۱۹۷۵
۲٫ معاهداتی که متضمن شرط صلاحیت هستند. بدین نحو که در برخی از معاهدات، شرطی را می‌گنجانند که چنان‌چه اختلافی از اجرا یا تفسیر این معاهده ایجاد شد، هریک از طرفین می‌توانند از دیوان تقاضای رسیدگی نمایند. برای نمونه، در موافقت‌نامه‌های قیومیت و یا در اساسنامه‌های مربوط به ایجاد مؤسسات تخصصی، از قبیل سازمان بین‌المللی کار، یونسکو و غیره این شرط پیش‌بینی شده است.
اغلب موافقت‌نامه‌های بین‌المللی حاوی موادی راجع به پذیرش صلاحیت اجباری دیوان هستند به نحوی که طرف‌های قرارداد موافقت می‌کنند در صورت بروز اختلاف، موضوع را برای رسیدگی به دیوان ارجاع دهند. در چنین مواردی، قضیه‌ی اختلاف به وسیله‌ی یک درخواست کتبی نزد دیوان مطرح و کشور مدعی‌علیه ملزم به حضور در مقابل دیوان است. این الزام ناشی از رضایتی است که این دولت ضمن قرارداد با عهدنامه‌ی مورد استناد کشور مدعی، قبلاً به‌طور کلی برای رجوع اختلاف خود به دیوان ابراز کرده است. درخواست کتبی مورد نظر یک سند یک‌جانبه است که باید موضوع اختلاف و اصحاب دعوی را در برداشته باشد و نیز تا حد امکان مبنای صلاحیت دیوان توسط مدعی بیان و تشریح شده باشد.
علاوه بر معاهدات دوجانبه، اغلب معاهدات چندجانبه حاوی موادی راجع به پذیرش اجباری صلاحیت دیوان بین‌المللی دادگستری است که از آن جمله می توانبه ماده نهم «کنوانسیون منع کشتار جمعی» اشاره کرد. ماده مذکور مقرر می‌دارد:
«اختلاف حاصل میان متعاهدین در خصوص تفسیر و تطبیق یا اجرای این قرارداد، مِن‌جمله اختلافات راجع به مسئولیت یک دولت در مورد عمل ژنوسید  یا اعمال دیگر مذکور در ماده ۳۵، به تقاضای یکی از طرفین اختلاف، به دیوان بین‌المللی دادگستری ارجاع می‌شود.»
همچنین ماده‌ی ۳۷ اساسنامه‌ی دیوان بین‌المللی دادگستری بیان می‌دارد که صلاحیت‌های پیش‌بینی شده برای دیوان دائمی دادگستری یا دادگاهی که به‌وسیله‌ی جامعه‌ی ملل تأسیس شده است، از این پس به این دیوان انتقال یافته است.
 
مبحث دوم: پذیرش صلاحیت پس از بروز اختلاف (صلاحیت اختیاری)
هرگاه پس از بروز اختلاف، دولت‌ها، صلاحیت دیوان را برای رسیدگی به آن دعوی اعلام دارند و اصطلاحاً «موافقت‌نامه‌ی خاص» منعقد کنند، دیوان می‌تواند آن موضوع را مورد بررسی قرار داده و نسبت به آن اقدام به صدور «رأی» کند. این تصمیم می‌تواند صریح یا ضمنی باشد.

الف: مصالحه
گاه دول پس از ورود اختلاف حقوقی، رسیدگی به آن را به دیوان بین‌المللی دادگستری احاله می‌کنند، اصطلاحاً «مصالحه» صورت پذیرفته است و صلاحیت اختیاری دیوان پذیرفته شده است. این پذیرش صلاحیت از طریق صدور یک قرارداد خاص، صورت می‌پذیرد و بدین نحو صلاحیت دیوان را نسبت به مورد خاص می‌پذیرند.  دولت‌ها در صورت امضای موافقت‌نامه‌ی خاص، مراتب را به اطلاع دیبرخانه دیوان می‌رسانند.
بسیاری از دعاوی از این طریق به دیوان ارجاع شده‌اند که از آن جمله می‌توان به قضیه‌ی پناهندگی بین کلمبیا و پرو ، قضیه‌ی فلات قاره دریای شمال (۱۹۶۹) بین دانمارک و آلمان فدرال، دعوی تعیین فلات قاره بین لیبی و مالت، دعوی تنگه کورفو بین انگلستان و آلمان، دعوی فین‌کید و اکرهوس (فرانسه علیه انگلستان)، دعوی حاکمیت بر پاره‌ای اراضی مرزی (بین بلژیک و هلند) و … اشاره کرد.

ب: پذیرش ضمنی
صلاحیت دیوان پس از بروز اختلاف، به صورت دیگری هم می‌تواند پذیرفته شود. هرگاه پس از طرح دعوی معلوم شود که یکی از طرفین، صلاحیت دیوان را نپذیرفته است و طرف مزبور هم اعتراضی نکند، یعنی صلاحیت دیوان را به طور ضمنی بپذیرد، یا در جلسه‌ی رسیدگی شفاهی، صلاحیت دیوان را مورد قبول قرار دهد، این از مواردی است که صلاحیت دیوان بر مبنای اصل Forum prorogatum شناخته می‌شود.
دعاوی حقوق اقلیت‌ها در سیسیلیای علیا، تنگه‌ی کورفو و امتیازات ماوروباتیس در فلسطین از جمله دعاوی است که با پذیرش ضمنی صلاحیت دیوان بین المللی دادگستری در این دیوان بررسی و رسیدگی شده است.

گفتار دوم: پذیرش صلاحیت دیوان برای دولت‌های غیرعضو

الف: عضویت دول غیر عضو ملل متحد در اساسنامه‌ی دیوان
دول غیر عضو ملل متحد ممکن است طبق شرایطی که از سوی مجمع عمومی ملل متحد به توصیه‌ی شورای امنیت  تعیین می‌شود، به عضویت اساسنامه‌ی دیوان پذیرفته شوند. به‌موجب ماده‌ی ۹۳(۲) منشور، «هرکشوری که غیرعضو ملل متحد است می‌تواند با قبول شرایطی که در هر مورد بر حسب توصیه‌ی شورای امنیت توسط مجمع عمومی معین می‌شود اساسنامه‌ی دیوان بین المللی دادگستری را قبول کند.» اما این شرایط نباید به‌هیچ‌وجه مغایر با اصل تساوی طرفین دعوی باشد.  (بند ۲ ماده ۳۵ اساسنامه)
برای نخستین بار دولت سوئیس در ۲۶ اکتبر ۱۹۴۶ شرایط کشورهای غیرعضوی که خواهان امضای اساسنامه دیوان هستند را از دبیرخانه‌ی سازمان ملل متحد استعلام کرد. مجمع عمومی نیز بنابر توصیه‌ای که از سوی شورای امنیت دریافت کرده بود، در تاریخ ۱۱ دسامبر ۱۹۴۶ طی قطعنامه‌ی شماره (۱)۹۱ شرایط مزبور را به شرح زیر تعیین کرد:
۱٫ پذیرفتن موازین مندرج در اساسنامه‌ی دیوان
۲٫ توافق در زمینه‌ی پذیرش و اجرای آراء دیوان (که همان پذیرفتن ماده‌ی ۹۴ منشور ملل متحد است.)
۳٫ متعهد شدن به مشارکت در تأمین هزینه‌های دیوان که از سوی مجمع عمومی برآورد می‌شود.
تنها کشوری که مطابق با این روش به عضویت اساسنامه‌ی دیوان بین المللی دادگستری درآمده است، سوئیس بوده که در ۲۸ ژوئیه ۱۹۴۶ شرایط مذکور در قطعنامه را پذیرفته است و به عنوان عضو دیوان بین‌المللی دادگستری درآمده است.
 
ب: کشورهای غیرعضو ملل متحد و غیرعضو دیوان
همچنین حق مراجعه به دیوان ممکن است به کشوری اعطا شود که نه عضو ملل متحد باشد و نه عضو اساسنامه، مشروط به اینکه آن کشور بیانیه‌ی ویژه‌ای را نزد دیوان ثبت کرده باشد. همچنین باید شرایط شورای امنیت را نیز قبول کنند. این شرایط که در قطعنامه‌ی شماره‌ی ۹ شورای امنیت در تاریخ ۱۵ اکتبر ۱۹۴۶ اعلام شده است، به اختصار آمده است:
۱٫ کشور غیرعضو سازمان و غیرقبول کننده‌ی اساسنامه، باید قبلاً اعلامیه‌ای مبنی بر پذیرش صلاحیت دیوان و تعهد به اجرای صادقانه‌ی رأی یا آرای دیوان را نزد دفتر دیوان تودیع کرده باشد.
۲٫ اعلامیه ی مذکور می‌تواند خاص یا عام باشد. در اعلامیه‌ی خاص، کشور صادرکننده‌ی اعلامیه صرفاً صلاحیت دیوان را در یک یا چند اختلاف می‌پذیرد، در حالی که در اعلامیه‌ی عام، صلاحیت دیوان به طور کلی و در مورد کلیه‌ی اختلافات یا یک یا چند نوعِ مخصوص از اختلافات پذیرفته می‌شود. 
3. اصل اعلامیه‌ها در دفتر بایگانی دیوان، مضبوط خواهد ماند و نسخه‌های مصدَّق آنها از طرف دفتر دیوان به کلیه ی کشورهای قبول‌کننده‌ی اساسنامه دیوان و دیگر مشورها که مطابق این قطعنامه اعلامیه داده‌اند، و برای دبیرکل سازمان ملل متحد ارسال خواهد شد.
۴٫ شورای امنیت حق الغا یا اصلاح این قطعنامه را به وسیله‌ی یک قطعنامهی دیگر که به موقع خود برای دیوان ارسال خواهد شد دارد.
۵٫ کلیه‌ی مسائل مربوط به تشخیص اعتبار یا اثر هر اعلامیه‌ای که طبق این قطعنامه صادر شود، تابع تصمیم دیوان خواهد بود.
همچنین دولتِ درخواست‌کننده باید در این اعلامیه باید تعهدات ناشی از اساسنامه‌ی دیوان و ماده‌ی ۹۴ منشور ملل متحد را پذیرفته باشند.
این بیانیه می‌تواند خاص یا عام باشد. به موجب بیانیه‌ی خاص، صلاحیت دیوان در مورد یک اختلاف ویژه و یا اختلافاتی که پیش از آن بروز یافته است، پذیرفته می‌شود. یک بیانیه‌ی عام، صلاحیت دیوان را در مورد کلیه اختلافات و یا نوع یا انواع خاصی از اختلافات که پیش از آن بارز شده‌اند و یا در در آینده به وجود می‌آیند، می پذیرد.
 
گفتار سوم: موارد پیش‌بینی شده در منشور
دیوان، به موجب بند ۱ ماده ۳۶ اساسنامه‌ی خود، در موارد خاصی که در منشور پیش‌بینی شده است، صلاحیت رسیدگی به اختلافات بین الملل دارد. مطابق بند ۳ ماده‌ی ۳۶ منشور ملل متحد، شورای امنیت ضمن رسیدگی به اختلاف دولت‌ها، در مواردی که تشخیص دهد اختلاف جنبه‌ی حقوقی دارد، به طرفین توصیه می‌کند که برای حل و فصلِ آن به دیوان مراجعه کنند:
«شورای امنیت در توصیه‌هایی که به موجب این ماده می‌کند باید همچنین در نظر داشته باشد که اختلافات قضایی باید بطور کلی توسط طرفین دعوی بر طبق مقررات اساسنامه‌ی دیوان بین‌المللی دادگستری به دیوان مزبور رجوع گردد.»
این امر که آیا مقررات بند ۳ ماده ۳۶ منشور ملل متحد در صدد بیان نوع تازه‌ای از صلاحیت اجباری است، یا خیر مورد اختلاف است. بدین معنی که اگر دولتی به استناد توصیه‌ی شورای امنیت سازمان ملل متحد، با تقدیم داخواست به دیوان تقاضای رسیدگی نماید، آیا دولت دیگر موظف به پذیرش صلاحیت دیوان و شرکت در دادرسی هست یا نه؟ این موضوع از مواردی است که مورد اختلاف علمای حقوق و مفسران و مجریان قوانین در عرصه‌ی بین المللی بوده است.
خودِ دیوان نیز در قضیه‌ی کرفو که مورد اختلاف بین انگلستان و آلبانی بود، سکوت اختیار کرده است. دیوان در رأی خود این امر را به سکوت گذرانده و صراحتاً نظری نداده است. دیوان در رأی صادره، صلاحیت خود را مبتنی بر دادخواست دولت انگلیس و نامه‌ی دولت آلبانی دایر بر قبول صلاحیت دیوان نموده است؛ به‌خصوص که دولت آلبانی به صراحت در نامه‌ی خود نوشته بد که توصیه‌ی شورای امنیت را از موراد صلاحیت اجباری نمی‌داند و دول طرف اختلاف باید تقاضای رسیدگی از دیوان بنمایند.
برخی از قضات دیوان، با استفاده از حق
اظهار نظر شخصی اظهار عقیده کرده‌اند که استدلال دولت انگلیس دایر بر این‌که توصیه‌ی شورای امنیت، از موارد قضاوت اجباری می‌باشد، مبنای حقوقی ندارد؛ چرا که تعهد تازه‌ای ایجاد نمی‌کند و علاوه بر این نظام عمومی حل اختلافات در منشور، بر اساس توافق دولت‌هاست و عمل شورای امنیت ارائه‌ی طریق است و نه ایجاد صلاحیت تازه. این قضات همچنین اظهار نظر کرده‌اند که دولت‌هایی که طرفِ توصیه‌ی شورای امنیت قرار می‌گیرند، دادخواست دهند و موضوع را به این دیوان احاله دهند.

ارجاعات:

 ۱ . La Cour internationale de Justice
 ۲ . Compétence
 ۳ . Arbitrage
 ۴ . موسی‌زاده، رضا؛ حقوق بین‌الملل عمومی ۱ و ۲؛ صفحه ۳۵۴
 ۵ . صفدری، محمد؛ حقوق بین‌الملل عمومی؛ جلد سوم؛ صفحه ۶۰۶
 ۶ . Compétence consultative
 ۷ . Avis consultatif
 ۸ . کلییار، کلود البر؛ نهادهای روابط بین‌الملل؛ صفحه‌ی ۶۱۹
 ۹ . Compétence contentieuse
 ۱۰ . Arrêt
 ۱۱ . ماده ۳۴-۱- فقط دولتها می‌توانند به دیوان بین‌المللی دادگستری رجوع کنند.
 ۱۲ . ضیائی‌بیگدلی، محمدرضا؛ حقوق بین الملل عمومی؛ صفحه‌ی ۵۲۴
 ۱۳ . نگویین کک دین و دیگران؛ حقوق بین‌الملل عمومی؛ جلد دوم؛ صفحه ۲۹۴
 ۱۴ .  http://www.iranianembassy.nl/divan1.html
 ۱۵ . نسرین مصفا و دیگران؛ راهنمای سازمان ملل متحد؛ جلد سوم؛ صفحه‌ی ۵۵۸
 ۱۶ . فریدی عراقی، عبدالحمید؛ روش‌های مسالمت آمیز حل و فصل اختلافات بین‌المللی؛ ص‌ص ۶-۷
 ۱۷ . کلییار، کلود آلبر؛ نهادهای روابط بین‌الملل؛  صفحه‌ی ۶۱۸
 ۱۸ . Obligatoire
 ۱۹ . نگویین کک دین و دیگران؛ حقوق بین‌الملل عمومی؛ جلد دوم؛ صفحه ۲۹۸
 ۲۰ . Déclarations d’acceptation de la juridiction obligatoire
 ۲۱ . کنفرانسی که به موجب آن اساسنامه‌ی دیوان بین المللی دادگستری به تهیه شد.
 ۲۲ . نگویین کک دین و دیگران؛ حقوق بین‌الملل عمومی؛ جلد دوم؛ صفحه ۲۹۶
 ۲۳ . ضیائی‌بیگدلی، محمدرضا؛ حقوق بین‌الملل عمومی؛ صفحه‌ی ۵۲۵
 ۲۴ . مصفا، نسرین و دیگران؛ راهنمای سازمان ملل متحد؛ جلد ۳؛ صفحه‌ی ۵۵۹
 ۲۵ . همان
 ۲۶ . موسی‌پور، رضا؛ حقوق بین‌الملل عمومی ۱و ۲؛ صفحه‌ی۳۹۶
 ۲۷ . بند ۷ ماده‌ی ۲ منشور ملل متحد: «هیچیک از مقررات مندرج در این منشور، ملل متحد را مجاز نمی‌دارد در اموری که ذاتاً جزو صلاحیت داخلی هر کشوری است دخالت نماید و اعضاء را نیز ملزم نمی‌کند که چنین موضوعاتی را تابع مقررات این منشور قرار دهند لیکن این اصل به اعمال اقدامات قهری پیش‌بینی شده در فصل هفتم لطمه وارد نخواهد آورد.»
 ۲۸ . موسی‌پور، رضا؛ حقوق بین‌الملل عمومی ۱ و ۲؛ صفحه‌ی ۳۹۷
 ۲۹ . همان
 ۳۰ . همان
 ۳۱ . مدنی؛ سیدجلال‌الدین؛ حقوق بین‌الملل عمومی و اصول روابط دول؛ جلد دوم؛ صفحه ۴۳۸
 ۳۲ . موسی‌پور؛ حقوق بین‌الملل عمومی ۱و ۲؛ صفحه‌ی ۳۹۸
 ۳۳ . Cas prévus dans les traités et conventions
 ۳۴ . ضیائی بیگدلی، محمدرضا؛ حقوق بین‌الملل عمومی؛ صفحه ۵۲۵
 ۳۵ . میرعباسی، سیدباقر؛ بررسی اجمالی سازمان و صلاحیت دیوان بین‌المللی دادگستری؛صفحه‌ی ۱۹۳
 ۳۶ . Génocide
 ۳۷ . ماده ۳۷: «هرگاه به موجب یک عهدنامه یا قراردادی که هنوز معتبر است ارجاع اختلاف به هیات قضاتی پیش بینی شده باشد که بایستی از طرف جامعه ملل یا دیوان دائمی دادگستری بین‌المللی تشکیل گردد نسبت به امضاء کنندگان این اساسنامه آن هیات قضات عبارت خواهد بود از دیوان بین‌المللی دادگستری.»
 ۳۸ . Compromis
 ۳۹ . مصفا، نسرین و دیگران؛ راهنمای سازمان ملل متحد؛ جلد سوم؛ صفحه‌ی ۵۵۸
 ۴۰ . Asylum case
 ۴۱ . موسی‌پور، رضا؛ حقوق بین‌الملل عمومی ۱و ۲؛ صفحه‌ی ۳۹۴
 ۴۲ . Forum prorogatum
 ۴۳ . مصفا، نسرین؛ راهنمای سازمان ملل متحد؛ جلد سوم؛ صفحه‌ی ۵۵۸
 ۴۴ . Le Conseil de sécurité
 ۴۵ . ضیائی‌بیگدلی، محمدرضا؛ حقوق بین‌الملل عمومی؛ صفحه‌ی ۵۲۴
 ۴۶ . اساسنامه دیوان ماده ۳۵- ۳- هرگاه دولتی که عضو ملل متحد نیست طرف دعوی واقع گردد دیوان بین‌المللی دادگستری سهمیه‌ای را که باید آن دولت در مخارج دیوان متحمل گردد معین خواهد نمود معذلک اگر آن دولت در مخارج دیوان شرکت داشته باشد دیگر اجرای این حکم مورد نخواهد داشت.
  ۴۷. موسی‌زاده، رضا؛ حقوق بین‌الملل عمومی ۱و ۲؛ صفحه‌ی ۳۹۰
  ۴۸ . والاس، ربه‌کا؛ حقوق بین‌الملل ؛ صفحه‌ی ۳۸۱
  ۴۹ . موسی‌زاده، رضا؛ حقوق بین‌الملل عمومی ۱و ۲؛ صفحه‌ی ۳۹۱
 ۵۰ . والاس، ربه‌کا؛ حقوق بین‌الملل؛ صفحه‌ی ۳۸۰
 ۵۱ . صفدری، محمد؛ حقوق بین‌الملل عمومی؛ جلد سوم؛ صفحه‌ی ۲۰۰

منایع:
۱٫ بی‌نا؛ حقایق اساسی درباره‌ی سازمان ملل متحد؛ مترجم علی ایثاری کسمایی؛ نشر ایثاری؛ ۱۳۸۴؛ چاپ اول؛ تهران.
۲٫ صفدری، محمد؛ حقوق بین‌الملل عمومی؛ جلد سوم؛ انتشارات دانشگاه تهران؛ ۱۳۴۲٫
۳٫ ضیائی بیگدلی، محمدرضا؛ حقوق بین‌الملل عمومی؛ انتشارات گنج دانش؛ چاپ بیست و سوم؛ ۱۳۸۵؛ تهران.
۴٫ فریدی عراقی، عبدالحمید؛ روش‌های مسالمت آمیز حل و فصل اختلافات بین‌المللی؛ دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی؛ ۱۳۷۳؛ تهران
۵٫ کک‌دین، نگوین و دیگران؛ حقوق بین‌الملل عمومی؛ جلد دوم؛ ترجمه‌ی حسن حبیبی؛ انتشارات اطلاعات؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۲؛ تهران.
۶٫ کلییار، کلود آلبر؛ نهادهای روابط بین‌الملل؛ مجلد اول؛ ترجمه هدایت‌الله فلسفی؛ نشر نو؛ تهران؛ ۱۳۶۸٫
۷٫ مدنی، سیدجلال‌الدین؛ حقوق بین‌الملل عمومی و اصول روابط بین‌الملل؛ جلد دوم؛ انتشارات پایدار؛ چاپ اول؛ ۱۳۷۷؛ تهران.
۸٫ مصفا، نسرین و دیگران؛ راهنمای سازمان ملل متحد؛ مؤسسه چاپ ونشر وزارت امور خارجه؛ چاپ اول؛ تهران؛ ۱۳۷۴٫
۹٫ موسی‌زاده، رضا؛ حقوق بین الملل عمومی ۱و ۲؛ مؤسسه چاپ ونشر وزارت امور خارجه؛ چاپ دوم؛ ۱۳۷۸؛ تهران.
۱۰٫ میرعباسی، سیدباقر؛ بررسی اجمالی سازمان و صلاحیت دیوان بین‌المللی دادگستری؛ مجله‌ی حقوقی؛ شماره اول؛ زمستان ۱۳۶۳٫
۱۱٫ والاس؛ ربه‌کا،ام،ام؛ حقوق بین الملل؛ ترجمه محمد شریف؛ نشر نی؛ چاپ اول؛ ۱۳۷۸٫
۱۲٫ سایت رسمی سفارت ایران در لاهه: http://www.iranianembassy.nl
13. سایت رسمی دیوان بین‌المللی دادگستری: http://www.icj-cij.org


تعلیقی بر همایش سراسری قوه‌ی قضائیه

سه شنبه ۴ تیر ۱۳۸۷

اولین‌بار بود که در همایش‌های رسمی که موضوع خاصی ندارند و باید سالانه برگزار شوند، شرکت می‌کردم. این را هم باید به تجربه‌های قبلی‌ام بیافزایم. حاشیه‌های این‌گونه همایش‌ها معمولاً شیرین و خنده‌دار است. از سوتی‌های بزرگان گرفته تا این‌که جوان‌ترین شرکت‌کننده در همایش بودم و تا جزوه‌ چند صفحه‌ای که لیست تهیه‌کنندگان‌ش ده‌ها نفر است و …

حاشیه‌های پذیرایی هم همیشه ریسه رفتن دارد. از بزرگی که به جای برداشتن میوه، بشقاب را زیر میوه می‌زند، یا دوستی که از عجله‌اش برای خوردن‌ش در حال مردن و خفه‌شدن بود و تا سعی صفا و مروه میان دو سالن پذیرایی و … همه را می‌شد در دقایق پذیرایی دید و خندید و سردرد گرفت و گریه کرد و نخورد!

وقتی که می‌خواهی از دست کسی فرار کنی، بارها می‌بینی‌اش. سر می‌چرخانم در هر گوشه‌ی سالن می‌بینم‌ش. مجبور می‌شوم بروم و سلام و عرض ارادت کنم و پاسخ سئوالاتی که خودم هم جوابی برای‌شان ندارم را به دکتر میرمحمدصادقی بدهم. (کاش می‌شد فریاد می‌زدم که مسئول پاسخ به سئوالات‌تان همین آدمی است که این‌جا در حال پرسه زدن است!) یک چیز دیگر هم در این استادمان هست که خیلی دوست‌ش دارم. با اینکه ردیف جلو نشسته است، روزنامه از دستش نمی‌افتد. بی‌خیال همه‌ی سخنران‌هاست. شاید هم یادش نیست که چند سال پیش خودش در همین قوه‌ی قضائیه مسئول بود.

در این مراسم، آیت‌الله دری نجف‌آبادی برای شادی روح شهید آیت‌الله هاشمی شاهرودی علو درجات را خواستار شد و وزیر محترم دادگستری، آیت‌الله مروی را وزیر فقید دادگستری خواند!!!


بایسته‌های پیشگیری از وقوع جرم؛ به مثابه شیوه‌ی ایصال به بهداشت قضایی در امور کیفری

اشاره:امسال شعار هفته‌ی قوه‌ی قضائیه، بهداشت قضایی است و به همین مناسبت، این مطلب جهت ویژه‌نامه‌ی همایش سراسری قوه‌ی قضائیه نوشته شده است و در همایش منتشر شده است. همان‌طور که حدس می‌زدم، مطلب زیر را نه مسئول ویژه‌نامه خوانده است و نه شخص دیگری آن را خواهد خواند. از این رو نشر آن در وبلاگ، شاید باعث شود تا کسی با جستجو بیاید و چیز به‌دردبخوری را در آن بیابد.

 

محمدصالح مفتاح

مقدمه
پذیرش اصل برتری پیشگیری بر درمان، سیاست‌های قضایی و کیفری را بر این داشته است تا با گزینش شیوه‌های کارامد افراد را از ارتکاب بزه باز دارند و با کاهش نرخ تکرار جرم، جمعیت کیفری را محدود کند. البته پیشگیری از جرائم امر مستحدثی نیست که بشر به تازگی با آن آشنا شده باشد، بلکه از اموری است که بشر و نیز احکام الهی بر آن تأکید داشته و به دنبال راهی برای آن بوده‌اند.
بدیهی است که مهمترین شیوه برای کاهش پرونده‌های وارده به دادگستری‌ها نیز توجه به بعد پیشگیرانه‌ی رفتارها و سیاست‌ها است. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، پیشگیری از وقوع جرم را از وظایف قوه‌ی قضائیه شمرده است. این امر در بند ۵ اصل ۱۵۶ قانون اساسی مطرح شده است. مطابق قانون اساسی «اقدام مناسب برای پیشگیری از وقوع جرم و اصلاح مجرمین» در عرض و منفک از «کشف جرم و تعقیب و مجازات و تعزیر مجرمین و اجرای حدود و مقررات مدون جزایی اسلام» است. هرچند تأثیر متقابلی بر یکدیگر دارند. متأسفانه این امر در سال‌های گذشته چندان مورد توجه نبوده است و قوه‌ی قضائیه خود را جز در پیشگیری‌های کیفری مسئول نمی‌دانسته است. اما در دوره‌ی مدیریت آیت الله هاشمی شاهرودی، توجه به این بند مغفول از قانون اساسی بیشتر شد که تهیه‌ی لایحه‌ی پیشگیری از وقوع جرم در این دوره از آثار این توجه به تکلیف قوه‌ی قضائیه به پیشگیری از وقوع جرم است.
به نظر می‌رسد که اولین شیوه‌های پیشگیری بر بالا بردن هزینه‌ی کیفری و افزایش مجازات‌ها مبتنی بوده است. در این شیوه‌ها با شدت بخشیدن و خشونت شدید، از طریق ارعاب و عبرت آموزی سعی بر کنترل جرم در جامعه داشته‌اند.
در این روش‌ها با حذف و طرد بزهکار، امکان تکرار جرم عملاً منتفی می‌شود و تکرار جرم عملاً منتفی می‌شود. ریشه‌های این اندیشه را در سیاست‌جنایی ایالت متحده همچنان می‌توان مشاهده کرد که در آن بر اساس شعار «Tree strikes and your out» سه ضربه و اخراج، پس از ارتکاب سه بزه و تأثیر نپذیرفتن بزهکار از مجازات‌ها، به طرد کامل و حبس‌های طولانی مدت وی می‌انجامد.
اما گذشت زمان نشان داده است که این شیوه نتوانسته است از بروز بزه جلوگیری کند. چرا که در این اندیشه پیش‌فرض این است که بزهکار عاقلانه منافع و مضار بزهکاری را پیش از انجام بزه می‌سنجد و بیشتر شدن شدت و خشونت اعمال مجازات‌ها در کاهش علاقه‌ی فرد به بزهکاری علت تامه‌ی عدم رخ‌دادن جرم است. در حالی که عوامل اجتماعی و محیطی نیز بر بروز جرائم مؤثرند. همچنین امکان جلوگیری از تکرار جرم برای افرادی که یک‌بار طعم مجازات را چشیده‌اند و اثر نبخشیده است، به مراتب دشوار از پیشگیری نخستین برای افراد ناکرده بزه است.
اما با تحولات کیفری و رشد اندیشه‌ی بشری، ادبیات تازه‌ای در علوم جنایی پدید آمد که در آن با پذیرش اختیار افراد در انجام یا ترک بزه، مأموریت اصلی مجازات‌ها را اصلاح و درمان مجرمین گذاشت. اندیشه‌های انریکوفری را می‌توان نقطه‌ی عطفی در تحول از جزمیت پزیتیویستی به پذیرش اختیارمندی انسان در غرب دانست. او که شاگرد لومبروزو بود، با دست کشیدن از نظرات استادش در باب «بزهکار بالفطره» اذعان کرد که انسان، موجودی مختار است و تنها عوامل زیست‌شناختی بر وقوع بزه تأثیر ندارد و برای ریشه‌یابی جرائم، باید به سراغ عوامل محیطی و اکتسابی نیز برویم. این تحولات به دنبال خود مکتب دفاع اجتماعی را به دنبال داشت که در آن مطرح شده است که در آن بر تناسب مجازات با شخصیت مجرم و لزوم توجه به اصلاح و درمان بزهکار، تأکید شده است و جامعه‌پذیری به عنوان هدف اصلی مجازات در نظر گرفته شد.

مفهوم پیشگیری
همچنان که اشاره شد، معانی تازه برای پیشگیری از جرم با تأکید بر عوامل فردی و اجتماعی مختلف که بر وقوع جرم مؤثرند، راهکارهایی را پیشِ رو نهاده است. دکتر اردبیلی (عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی) پیشگیری را هر اقدام سیاست جنایی -بدون تأکید بر تهدید کیفر یا اجرای آن- می‌داند که با هدف تحدید امکان پیشامد جنایی از راه‌های گوناگون انجام شود.
ریموند گسن جرم‌شناس برجسته فرانسوی نیز با استثنا کردن اقدامات کیفری، بر اساس اهداف و شیوه‌های دست‌یابی به این اهداف، پیشگیری را چنین تعریف می‌گند: «مجموعه اقداماتی -به جز اقدامات کیفری- است که هدف غایی آن منحصرا یا به صورت جزئی محدود کردن دامنه ارتکاب جرم، غیرممکن کردن، مشکل کردن یا کم کردن احتمال وقوع جرم باشد.»
وجه مشترک این تعارف، کنشی بودن این تدابیر است. اعمال پیشگیرانه بالمعنی الاخص، هرگز نمی‌توانند جنبه‌ی خشونت آمیز و کیفری بیابند. چرا که پیش از وقوع جرم و بر افراد ناکرده بزه اِعمال می‌شوند. این اعمال معمولاً هدف اصلی خود را بزه (یا بزهکار) قرار داده‌اند و به طور اختصاصی این هدف را دنبال می‌کنند. این امر برای تفکیک رفتارهای مربوط به پیشگیری از جرم و سایر اعمال ضروری است. چرا که بسیاری از اعمال هستند که به طور جنبی بر پیشگیری از وقوع موثرند، اما هدف اصلی آن نیستند. چنان‌چه قران نیز نماز را عامل بازدارنده از فحشا و منکرات ذکر کرده است؛ در حالی که هدف اصلی از نماز عبادت و ایصال به مقام عبودیت خدا است.
ویژگی دیگری که برای اقدامات پیشگیرانه باید ذکر شود، کاستن از آثار جرم است. این اقدامات حتی اگر نتوانند به محو جرم بیانجامند، در جهت کاهش آثار و زیان‌های مالی و روحی ناشی از جرم عمل می‌کنند. در این رکن از پیشگیری سعی بر این است تا با مداخله گذار از اندیشه‌ی مجرمانه به فعل مجرمانه را عقیم یا متوقف کند. جرم‌انگاری رفتارهایی که می‌توانند به وقوع جرم یا تشدید آثار آن، منجر شوند، نوعی رفتار پیشگیرانه محسوب می‌شود. به عنوان مثال هرچند ولگردی فی‌حدذاته امری قبیح نیست، اما چون می‌توانند به رفتارهای مجرمانه از جمله سرقت منجر شود، جرم دانسته شده است.

انواع پیشگیری
از آن رو که برای وقوع یک جرم به شرایط متعددی نیاز است، شیوه‌های پیشگیری نیز متناسب با آن عوامل خواهد بود. تا زمانی که فردی مستعد ارتکاب جرم نباشد، هدف مناسب برای بزه‌دیدگی و نیز شرایط و اوضاع و احوال محیطی مناسب برای جرم نباشد، جرم رخ نمی‌دهد. ابتدا باید این تذکار بجا ست که پیشگیری‌های کیفری و قضائی، را اصولاً از پیشگیری به معنای خاص خارج کرده‌ایم و صرفاً به شیوه‌های کنشی خواهیم پرداخت.
در اولین تفکیک، شیوه‌هایی که به از میان بردن زمینه‌های جرم در افراد توجه دارند را از شیوه‌هایی که به سمت وضعیت‌های محیطی و شرایط اجتماعی جهت‌گیری شده‌اند، تمییز می‌دهیم. بدین ترتیب پیشگیری فرد مدار و پیشگیری وضعی باید مورد توجه مسئولان امر قرار گیرد.
در پیشگیری وضعی به دنبال آثرگذاری بر موقعیت‌ها و وضعیت‌هایی هستیم که بروز رفتار تهاجمی یا تملک‌آمیز هستیم تا بروز جرائم همراه با نیرنگ یا خشونت را محدود و کنترل کنیم. پرکردن خلاءهای فردی و اصلاح نارسایی‌هایی که در وجود افراد وجود دارد، و آنها را مستعد بزهکار یا بزه‌دیده واقع شدن می‌کند، در حوزه‌ی پیشگیری‌های فردمدار قرار می‌گیرند. توجه به اطفال و نوجوانان نیز از مهمترین ابعاد پیشگیری است  که در پیشگیری رشدمدار مورد توجه خاص است.

پیش‌نیازهای پیشگیری
تأثیر عناصر متعدد محیطی و اجتماعی و فنی بر افراد را نمی‌توان نادیده انگاشت که این تأثیرات بر بزهکاری یا بزه‌دیده واقع‌شدن افراد تاثیر بارزی دارند. در حالی که می‌دانیم طراحی های محیطی و شهری توانسته‌اند با کاهش امکان بروز افعال مجرمانه و یا بالابردن هزینه‌های جرم، بر آمار بزه مؤثر باشند، نمی‌توان با مفهوم پیشگیری چندان بسیط و ساده برخورد کرد. این امر نشان از نیاز شدید به همکاری نهادهای مختلف برای پیشگیری از وقوع جرم دارد. قوای سه‌گانه باید در جهت کاهش آمار جنایی با یکدیگر همکاری کرده و این امر را با برنامه‌های جامع در حوزه‌های ملی و محلی پیگیری کنند.
تدوین چنین برنامه‌ای مستلزم ریشه‌یابی جرائم در سطح کلان اجتماع است. بدون داشتن نگاهی هر فعالیتی که با هدف پیشگیری از وقوع جرم صورت پذیرد، ناکام خواهد ماند. چرا که تا زمانی که علل موجده و مبقیه‌ی جرم هنوز بر جای است، مبارزه با معلول دردی دوا نمی‌کند و کاهش میزان جرم حاصل نمی‌شود.
همچنین نیاز به آمار دقیق جنایی نیز از ملزومات پیشگیری از وقوع جرم است. چرا که بدون داشتن چنین آماری، نمی‌توان ملاک درستی برای ارزیابی نتایج برنامه‌های پیشگیری از وقوع جرم داشت. همچنین برای یافتن ریشه‌ها و عوامل جرم‌زا نیز نیاز به داشتن آمار دقیق و جامع به شدت احساس می‌شود.
این امر مستلزم اصلاح نگرش‌ها و برنامه‌های نهادهای مختلف با هدف کاهش میزان جرائم است. برای این  اصلاحات نیز نیازمند ابتنای رویکردها بر تعالیم دینی و نیز علم و تجربه هستیم. به خصوص نیاز به جرم‌شناسی بومی و مبتنی بر دین و بوم‌شناسی منطقه‌ای به شدت احساس می‌شود. به اعتقاد بسیاری از علمای حقوق در ایران هنوز جرم‌شناسی در کشور ما متولد نشده است و نمی‌توانسته‌ایم با استفاده از این علم، به تدبیر و تمشیت امور بپردازیم.
توجه به قوانین منقح و متناسب با شرایط جامعه از الزامات رسیدن به اهداف پیشگیری از وقوع جرائم است. قوانین تا زمانی که متناسب با شرایط و اوضاع و احوال جامعه نباشند، نمی‌توانند تأثیر مناسبی بر کاهش جرم داشته باشند. مثال مشهور در قوانین داخلی ما نیز جرم‌انگاری و سپس جرم‌زدایی از چک‌های پرداخت‌نشدنی در سال‌های اخیر است که خود موضوع بحث‌ها و جدل‌های بسیاری شده است. در این زمینه باید تأثیر اوضاع و احوال و نیز عرف و هنجارهای جامعه بر روند تجریم و تحلیل افعال در سیاست‌های کیفری مورد مداقه و بررسی‌های عالمانه قرار داد.  قوانین تا زمانی که مبتنی بر مقتضیات زمانه نباشند، تنها به مثابه حبرٌ علی ورق هستند و به مرحله‌ی اجرا نمی‌رسند.
در حوزه‌ی کیفرها باید نگاه اصلاح‌گرایانه به کیفر، جایگزین نگاه‌های آبستره و دگم در حوزه‌ی مجازات‌های بازدانده و تعزیرات گردد. سزادهیِ صرف، نمی‌تواند هدف اصلاح اجتماع و تکامل افراد را براورده سازد. بند ۵ اصل ۱۵۶ قانون اساسی، در کنار پیشگیری از وقوع جرم، اصلاح مجرمین را نیز ذکر کرده است که از وظایف قوه‌ی قضائیه است. نظارت و کنترل پس از آزادی از تحمل کیفرها و به خصوص زندان، یکی از مهم‌ترین شیوه‌های جلوگیری از تکرار مجازات‌ها می‌باشد.
حمایت از بزه‌دیدگان نیز یکی از شیوه‌های پیشگیری از جرم است. تحقیقات نشان داده است که اولاً کسانی که یک‌بار در معرض بزه‌دیدگی واقع شده‌اند، به راحتی برای دفعات بعد، قربانی جرم واقع می‌شوند. ثانیاً نیاز این افراد به توجه و پشتیبانی بیش از سایر اقشار است. چرا که صدمات ناشی از جرم باعث خواهد شد تا بزه‌دیدگان امروز به بزهکاران فردا بدل شوند. این موضوع در مورد کودکان باید بیشتر مورد توجه قرار گیرد. آموزشِ روش‌های مقابله با زمینه‌های جرم‌زا برای این گونه افراد از تکرار بزه جلوگیری می‌کنند. این آموزش‌ها برای کسانی که در معرض این آسیب‌ها هستند نیز لازم و ضروری است.
توجه به نقش نهادهای غیردولتی، مردمی و مذهبی از الزامات تحقق برنامه‌ی پیشگیری موفق است. علاوه بر آثار پیشگیرانه‌ی این فعالیت‌ها از بروز جرم، این نهاد می‌توانند با برنامه‌ریزی مسئولان امر، در کاهش آثار زیان‌بار جرم همکاری و تعاون داشته باشند.
هرچند که داشتن برنامه‌ی جامع نیز بسیار مهم است و باید به نقشه‌ی جرم در کشور دست پیدا کنیم، اما در برنامه‌های پیشگیری باید متناسب با شرایط منطقه‌ای برنامه‌ریزی کرد. پیش‌فرض این سخن آن است که علل موجده‌ی جرم د هر منطقه متفاوت است و از همین رو باید با در نظر گرفتن شرایط هر منطقه و جرائم ارتکابی در آن ناحیه به برنامه‌ریزی متناسب با شرایط آن منطقه دست زد.
با آموزش قوانین به صورت همگانی می‌توان میزان بزهکاری را در کشور کاهش داد. چرا که این امر باعث می‌شود که افراد با شناخت وضعیت خود و جامعه‌ی پیرامونی و نیز هنجارهای مورد توجه آنها به درک درست‌تری از هزینه‌های بزهکاری دست یابند و از انجام آن منصرف شوند.

نقش دین در پیشگیری از وقوع جرم
اخلاق‌مداری و آخرت‌گرایی به عنوان دو مؤلفه‌ی اساسی دین‌داری، می‌توانند به کاهش دعاوی کیفری بیانجامند. اخلاق‌مداری و تقوی، فرد را از تعدی به حقوق دیگران باز می‌دارد و او را فردی اجتماعی و خیرخواه جامعه می‌گرداند.
از سوی دیگر اعتقاد به سرای عُقبی، انسان را از اندیشه‌ی انتقام‌گیری باز می‌دارد. انسان دیندار، با اعتقاد به اینکه مجازات واقعی گناهان در آخرت خواهد بود و در آن دنیا ظالمان را مفری نخواهد بود، به جای جزع و فزع در قبال حق‌کشی‌ها به آینده امیدوار خواهد بود. اعتقاد به عفو و بخشش به جای عصیان و انتقام نیز از آموزه‌های دین است که به وفور از آن سخن به میان آمده است.

لایحه پیشگیری از وقوع جرم
قوه‌ی قضائیه در راستای اجرای بند ۵ اصل ۱۵۶ قانون اساسی، بند ۴ ماده ۱۳۰ قانون برنامه چهارم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و بند ۶-۳ هدف‌های اختصاصی و عینی برنامه‌ی جامع و عملیاتی پنج ساله‌ی دوم توسعه‌ قضایی اقدام به تهیه‌ی لایحه‌ای برای پیشگیری از جرم کرده است.
در این لایحه برای اولین‌بار با ارائه تعریف قانونی از پیشگیری از بزهکاری و گونه‌های آن، ایجاد «ساختار ملی پیشگیری از وقوع جرم» را پیش‌بینی کرده است. از ویژگی‌های این لایحه می‌توان به تمرکزگرایی در مدیریت پیشگیری از وقوع جرم، بومی‌سازی سیاست‌های پیشگیری از جرم از طریق ایجاد «شوراهای استانی و شهرستانی پیشگیری از وقوع جرم» و نیز مشارکتی‌کردن پیشگیری از وقوع جرم اشاره کرد.


بررسی تفکیک قوا در نظام جمهوری اسلامی ایران

دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۷

یک نظام منحصر به‌فرد

دکتر توکل حبیب‌زاده، رئیس گروه حقوق عمومی دانشگاه امام صادق علیه‌السلام است. از وی درباره‌ی تقسیم قدرت میان قوای سه‌گانه در جمهوری اسلامی ایران و حقوق اساسی ایران پرسیدم. آنچه در پی می‌آید پاسخ ایشان به پرسش‌ها است.

از دیرباز متفکران و اندیشمندانی همچون ارسطو، جان لاک و بویژه مونتسکیو در آثار خود درباره‌ی حکومت مطلوب و تفکیک قوا به‌منظور جلوگیری از تمرکز فسادانگیز قدرت در یک شخص یا یک گروه راه‌کارهایی ارائه نموده‌اند. دیدگاه تئوری‌پردازان تفکیک قوا بر این پایه استوا است که قدرت بیش از حد فسادآور بوده و به خودسری و خودکامگی می‌انجامد. به همین دلیل اکثر صاحب‌نظران حقوق اساسی از قرن هجدهم با اندک تفاوتی معتقد بودند که باید سه قوه‌ی مقننه، مجریه و قضائیه را از یکدیگر متمایز کرد و بدین ترتیب نظام تثلیث قوا پذیرفته شد.

البته نظریه تفکیک قوا با یارادات فراوانی مواجه شده است:
اول اینکه بعضی از متفکران بر شمار قوا ایراد گرفته و از دو قوه دیگر یعنی «قوه مؤسس» یا Pouvoir constituant و «قوه تعدیل کننده» یا  Pouvoir d’équilibreنیز یاد کرده‌اند که به نظر آنها ماهیتاً با سه قوه مقننه، مجریه و قضائیه تفاوت دارد.

دوم اینکه تفکیک قوا بین تجلی سه‌گانه حاکمیت و قدرت سیاسی ممکن نیست و در عمل نمی‌توان حد و مرزهای مشخصی را بین قوای سه‌گانه ترسیم کرد. در نظام‌های ریاستی نیز که ظاهراً تفکیک قوا کامل است، عملاً بین قوا رابطه و همکاری وجود دارد.

اما در نظام اسلامی، از آنجا که حاکم اسلامی باید از شرایط لازم برای ولایت امر باشد، اصولاً و الزاماً فردی فرهیخته، با تقوا و عادل است و پس از طی مراحل علمی و معنوی به این مقام نائل می‌شود. بنابراین برخی معتقدند هدف از تفکیک قوا که جلوگیری از فساد قدرت است، در اینجا به‌گونه‌ای دیگر تأمین شده است.

در یک نظام اسلامی راستین حاکمیت از آن خداوند است و هموست که این حاکمیت را به رسول خود، تفویض می‌کند. در دیدگاه شیعی پس از رسول خدا، این حاکمیت الهی و فرمانروایی بر انسان‌ها به وصی منصوب سول خدا، یعنی امامان معصوم تفویض شده است. در دوران غیبت نیز این صلاحیت و حاکمیت از آن فقهاست. بر اساس این تفکر فقها و بویژه ولی امر با برخورداری از عدالت، تقوا و تدبیر مطمئناً انسان‌هایی نیستند که قدرت و سودای ریاست آنه ارا فریب دهد. از همین رو برخی معتقدند که لازم نیست در نظام اسلامی تئوری تفکیک قوا را به عینه در قانون اساسی وارد شود. تنها چیزی که قابل تصور است، تفکیک امور و تقسیم وظایف است که زیر نظر ولی‌فقیه عده‌ای متولی امر قضاء، عده‌ای متولی امر تقنین و عده‌ای متولی امر اجرا خواهند شد.

اما در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران به عنوان یک الگو از حکومت اسلامی، دیدگاه بینابینی مشاهده می‌شود. از طرفی در اصول ۱۱۰ و ۵۷ قانون اساسی بر ولایت مطلقه‌ی فقیه و اختیارات و وظایف وی اشاره رفته است. تمام قوا زیر نظر و لایت مطلقه‌ی امر به انجام وظایف می‌پردازند. با این حال در اصول دیگر، روح تفکیک قوا را می‌توان در قانون اساسی مشاهده کرد. حدود وظایف و اختیارات قوای مقننه، قضائیه و اجرایی در فصول مجزا مطرح شده است و به‌گونه‌ای که ظاهراً نظریه‌ی تفکیک قوای مرسوم در دنیا در قانون اساسی تجلی کرده است.

در تلفیق این دیدگاه‌ها شاید بتوان گفت که در نظام حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران، باید رهبری را به عنوان قوه‌ی چهارمی در نظر بیاوریم که پس از بازنگری قانون اساسی در سال ۱۳۶۸ به عنوان قوه‌ی ناظر یا تعدیل‌کننده تنظیم روابط سه قوه را بر عهده دارد و هر سه قوه زیر نظر ایشان انجام وظیفه می‌کنند.

بنابراین یک وضعیت منحصر به فردی را در باب تفکیک قوا در نظام حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران شاهد هستیم که نه کاملاً نظریه‌ی تفکیک قوا مشهور و مرسوم است و نه تفکیک صِرف وظایف. چرا که در ایران ریاست قوه‌ی مجریه خود مستقیماً منتخب ملت است و قانون اساسی به شدت بر میزان بودن آراء مردم تأکید کرده است. ما در ایران سه قوه‌ی مستقل از یکدیگر داریم که همه زیر نظر ولی‌امر فعالیت دارد.

البته در قانون اساسی، متأسفانه شفافیت‌های لازم در باب حدود وظایف و اختیارات سه قوه دیده نمی‌شود. به عنوان مثال مجلس در تمام امور، صلاحیت عام قانونگذاری دارد. شورای عالی استان‌ها، نیز در حدود اختیارات خود از نوعی صلاحیت قانونگذاری و دولت نیز از صلاحیت صدور آئین‌نامه‌ها برخوردار است.

اما دقیقاً مشخص نیست که در چه اموری مجلس می‌تواند قانونگذاری کند، در چه مواردی قوه‌ی مجریه می‌تواند آئین نامه وضع نماید. لذا گاهی این بحث پیش می‌آید که آیا مجلس می‌تواند در اموری که در صلاحیت آئین‌نامه‌ای دولت است، یا در حدود صلاحیت قانونگذاری شورای عالی استان‌هاست، قانون وضع کند یا خیر؟ پاسخ این سئوال، با توجه به صلاحیت عام مجلس، مثبت است. اما حدود صلاحیت تقنینی سایر نهادها از جمله دولت و شورای عالی استان‌ها در قانون دقیقاً معلوم نیست. مجمع تشخیص مصلحت نظام و ورود آن به عرصه‌ی قانونگذاری بر ابهامات موجود به شدت افزوده است.

هرچند شفافیت لازم در حدود وظایف و اختیارات برخی نهادها وجود ندارد، اما باید پذیرفت که این تقسیم وظایف و صلاحیت‌ها در قانون اساسی اعمال شده است. اما آنچه این نظام را از سایر نظام‌های حقوقی متمایز می‌کند، وضع ویژه و منحصر به فردی است که به آسانی نمی‌توان آن را با نظام‌های معاصر مقایسه نمود.


حقوق زن در اسلام

محمد صالح مفتاح

اسلام زن و مرد را دارای ارزش یکسان می‌داند و ارزش انسان‌ها را به تقوا می‌داند: «یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا إن اکرمکم عندالله اتقاکم…» (سوره حجرات – آیه ۱۳)

در بینش اسلامی، زن و مرد یکی و یگانه‌اند و این یگانگی ریشه در هستی و ماهیت آنان دارد و جبرهای آفرینش این دو را چنان پیوند داده است که هیچ‌گاه و با هیچ شیوه‌ای گسستنی نیست. هدف از خلقت زن و مرد، آرامش، دوستی و مودت میان دو جنس است: «و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجاً لتسکنوا الیها» (سوره روم – آیه ۲۱)

زن درآفرینش و در بُعد روحی و جسمی، از همان گوهری آفریده شده است که مرد از آن آفریده شده است. و هر دو جنس در جوهر و ماهیت یکسان و یگانه‌اند: «یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها» (نساء – آیه ۱) و «هو الذی خلفکم من نفس واحده و جعل منها زوجها لیسکن الیها…» (سوره اعراف – آیه ۱۸۹) و نیز (سوره روم – آیه ۲۱)

اما با وجود این وحدت در ارزش و کرامت، حقوق و تکالیف متناسب با هر دو جنس در اسلام در نظر گرفته شده است. برابری در حقوق، لزوماً به معنای برقراری عدالت نیست. چرا که اگر بخواهیم عدالت را به طور مطلق در نظر بیاوریم، لازم است تا مطلوبیت‌های هریک از حقوق و تکالیف را برای هریک از صاحبان و مخاطبان حقوق در نظر بگیریم. در این صورت است که می‌توان برای دستیابی به عدالت امید داشت.
در اسلام، علی‌رغم پذیرش اصل تساوی، تشابه حقوق زن و مرد پذیرفته نشده است. چرا که احکام اسلامی، منطبق بر مصالح‌اند و بر مبنای آنها تشریع شده‌اند. لازمه اشتراک زن و مرد در حیثیت و شرافت انسانی، یکسانی و تشابه آنها در حقوق نیست. لازمه‏اش اینست که حقوقی مساوی‏ با یکدیگر داشته باشند. تساوی غیر از تشابه است، تساوی برابری است‏ و تشابه یک نواختی.

شهید مطهری مثال جالبی در این‌باره ذکر می‌کند: «ممکن است پدری ثروت خود را بطور متساوی میان‏ فرزندان خود تقسیم کند اما بطور متشابه تقسیم نکند. مثلا ممکن است این‏ پدر چند قلم ثروت داشته باشد ، هم تجارتخانه داشته باشد و هم ملک‏ مزروعی و هم مستغلات اجاری ، ولی نظر باینکه قبلا فرزندان خود را استعدادیابی کرده است، در یکی ذوق و سلیقه تجارت دیده است و در دیگری‏ علاقه به‌کشاورزی و در سومی مستغل‌داری، هنگامی که میخواهد ثروت خود را در حیات خود میان فرزندان تقسیم کند با در نظر گرفتن اینکه آنچه به‌همه‏ فرزندان می‌دهد از لحاظ ارزش مساوی با یکدیگر باشد و ترجیح و امتیازی از این جهت در کار نباشد، به‌هرکدام از فرزندان خود همان سرمایه را می‌دهد که قبلا در آزمایش استعدادیابی آنرا مناسب یافته است.»

حقوق زنان در قانون اساسی
مطابق اصل دهم قانون اساسی، خانواده واحد بنیادی جامعه اسلامی است و همه قوانین و مقررات و برنامه‌ریزی‌های مربوط باید در جهت آسان کردن تشکیل خانواده، پاسداری از قداست آن و استواری روابط خانوادگی بر پایه حقوق و اخلاق اسلامی باشد. این اصل مبنای اساسی جهت تدوین قوانین مربوط به خانواده و حقوق زنان و مردان در جامعه‌ی اسلامی است. همه‌ی نهادهای حکومتی وظیفه دارند تا اقدامات خود را بر این مبنا بنا کنند که نهاد خانواده را تحکیم کند.

اصل بیستم نیز بیان می‌دارد که «همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند.» در این اصل برابری زنان و مردان را در تمامی زمینه‌های حقوقی تضمین می‌کند. همچنین از این اصل مستفاد می‌شود که رعایت موازین شرع، چنان‌چه در اصل چهارم نیز آمده است، لازم‌الرعایه است.

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، دولت را موظف است حقوق زن را در تمام جهات با رعایت موازین اسلامی تضمین نماید. این اصل در جهت احیای حقوق زن امور زیر را وظیفه‌ی حکومت اسلامی می‌داند:
«۱- ایجاد زمینه های مساعد برای رشد شخصیت زن و احیای حقوق مادی و معنوی او.
۲- حمایت مادران، بخصوص در دوران بارداری و‌حضانت فرزند و حمایت از کودکان بی‌سرپرست.
۳- ایجاد دادگاه صالح برای حفظ کیان و بقای خانواده.
۴- ایجاد بیمه خاص بیوگان و زنان سالخورده و بی‌سرپرست.
۵- اعطای قیمومت فرزندان به مادران شایسته در جهت غبطه آنها در صورت نبودن ولی شرعی.»

حقوق زن در اندیشه امام خمینی (ره)
در اندیشه معمار کبیر انقلاب اسلامی، جایگاه زنان بسیار والاست و این زنان هستند که مبداء خیرات و شرور جوامع‌اند. ایشان زنان را حرکت‌دهنده و پرورش‌دهنده‌ می‌دانستند و معتقد بودند که زنان باید با حفظ شئونات و ارزش‌های اسلامی، در تمام صحنه‌های جامعه حضور یابند.
امام راحل اسلام را عامل نجات زنان از اغلال جاهلیتی می‌دانستند که جلوی رشد او را گرفته بود و اسلام را عامل تعالی روحانی زنان و مردان می‌دانستند: «اسلام می‌خواهد که زن و مرد رشد داشته باشند. اسلام زن‌ها را نجات داده است از آن چیزهایی که در جاهلیت بود. آنقدری که اسلام به زن خدمت کرده است، خدا می‌داند که به مرد خدمت نکرده است.» (۱۸/۸/۵۷)
ایشان زن را مبداء سعادت اجتماع دانسته و فرموده‌اند: «زن انسان است، آن هم یک انسان بزرگ. زن مربی جامعه است…. سعادت و شقاوت کشورها بسته به وجود زن است. زن با تربیت صحیح خودش انسان درست می‌کند و با تربیت صحیح خودش کشور را آباد می‌کند. مبداء همه‌ی سعادت‌ها از دامن زن بلند می‌شود. زن مبداء همه‌ی سعادت‌ها باید باشد.» (۲۶/۲/۵۶)

امام خمینی (ره) با تصریح بر تساوی حقوق زن و مرد در اسلام، وجود احکام خاص برای زن و مرد را نافی اصل تساوی ندانسته‌اند و این را به معنای تناسب گرفته‌اند و نه تبعیض: «اسلام زن‌ها را مقابل مردها قرا داده، نسبت با آنها تساوی دارند. البته یک احکام خاص به مرد است که مناسب با مرد است، یک احکام خاص به زن است، مناسب با زن است. این به این معنی نیست که اسلام نسبت به زن و مرد فرقی گذاشته است.» (۲۰/۹/۵۷)

امام خمینی بارها و بارها در سخنان خود به نقش مهم زنان در پیروزی نهضت اسلامی و انقلابی ملت ایران اشاره و آن را ستوده‌اند. ایشان حضور زنان در تمامی مراحل و مراتب انقلاب، آن را موجب برکت و پیشرفت انقلاب دانسته‌اند: «این یک تحولی بود که بشر نمی‌توانست این تحول را درست کند، این تحول الهی بود یعنی مقلب القلوب این کار را کرد. قلب‌ها را از وحشت بیرون آورد. از آن وحشتی که از این رژیم‌ها داشتند از آن وحشت بیرون آورد و به جای آن تصمیم و شجاعت به ایشان داد، به طوری که زن‌ها، بچه‌ها و مردها، همه به مبارزه برخاستند.

کی سابقه داشت که زن در مبارزه بیاید و مقابل توپ و تانک بیاید؟ این یک تحول روحی بود که خدای تبارک و تعالی در این ملت ایجاد فرمود و مادامی که ما این تحول را حفظ بکنیم و نهضت را به همان‌طوری که تا حالا آمده است، حفظش بکنیم، برای ما پیروزی است.» (۲۶/۳/۵۸)


جایگاه زن در اندیشه‌ی مقام معظم رهبری

در هندسه‌ی تفکر مقام معظم رهبری، زن در ارزش مساوی با مرد قرار دارد. ایشان ستم تاریخی نسبت به زنان را ناشی از نظام‌های استعماری، فرهنگ‌های تحمیلی و روش‌های سرکوبگرانه دانسته و معتقدند که زنان باید ارزش شایسته‌ی خود را هم‌طراز با مردان داشته باشند. (۵/۲/۶۰)

ایشان درباره‌ی تساوی ارزش زنان در مقابل مردان در اسلام، فرموده‌اند: «در بینش اسلام زن از نظر معرفت، اندیشه، فکر و قرب به خداوند مانند مرد است و به هیچ وجه نباید با زن افراط و تفریط و دون شأن او برخورد کرد. زن و مرد دارای وظایف و مسئولیت‌های مشترک و نیز اختصاصی هستند که باید به دقت شناخته و تبلیغ شود.» (۱۰/۵/۷۵)

ایشان ابزارهای حل مشکل زنان را در تمام سطوح و از فعالیت‌ها لازم می‌دانند: «برای حل مسئله زن و مرد باید قوانین و مقررات لازم، تدوین و تصویب شود، سطح خردمندی و اندیشه زنان از طریق فعالیت‌های گوناگون فکری ، اجتماعی، اقتصادی، ادبی و هنری افزایش یابد و سطح فکری جامعه نیز، به طور عام رشد پیدا کند، زیرا در جامعه‌ای که همه از هوش و اندیشه و حکمت برخوردار باشند، هیچ‌کس مورد تعرض دیگری قرار نخواهد گرفت.» (۲۲/۸/۷۴)

آیت الله خامنه‌ای، راه‌حل مشکلات زنان را وضع قوانین هوشمندانه دانسته‌اند: «مسائل زنان خیلی زیاد است و در جامعه ما درباره‌ی زن به مرور در ذهنیت مردم ما  رسوخ و رسوب کرده و به این آسانی‌ها زدودنی نیست. مسائل فرهنگی زنان باید به تدریج در سایه‌ی وضع قوانین بسیار هوشمندانه هموار شده و از حالت نابسامانی بیرون بیاید…. این تغییرات باید به مرور انجام بگیرد.» (۱۳/۱۲/۶۶)


پس از گذشت پنج سال از تصویب؛ قانون هیئت منصفه امسال اجرایی می‌شود

دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۷

محمدصالح مفتاح: هرچند متمم قانون اساسی مشروطیت در سال ۱۳۲۴ قمری، در اصل هفتاد و نهم، بیان داشته است که «در موارد تقصیرات سیاسیه و مطبوعات، هیئت منصفین در محاکم حاضر خواهند بود» اما قانونی برای اجرای این امر پیش‌بینی نشد. مشیرالدوله برای جلب اعتماد کابینه‌ی خود، در دوم بهمن ۱۳۰۰، در برنامه‌هایش از نبود قانون تشکیل هیئت منصفه گلایه کرد و آن را موجب هرج و مرج، تزلزل امنیت و سوء استفاده‌ی جرائد دانست. ابراز اعتماد مجلس به کابینه‌ی وی، موجبات تهیه‌ی قانون موقت هیئت منصفه را در آذرماه ۱۳۰۱ فراهم آورد. در این قانون هیئتی یک‌صدنفره، بدون آنکه شرط خاصی برای اعضا، تعیین کند، به انتخاب نمایندگان مجلس قرار می‌دهد. برای شرکت در هر محکمه، از میان این افراد پنج نفر به قید قرعه انتخاب می‌شوند. هرچند در این قانون فقط تا یک‌سال دارای اعتبار بود، اما عدم امکان تصویب یک قانون جامع، این قانون را ۹ سال معتبر نگه داشت.
در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۱۰، قانون هیئت منصفه به تصویب مجلس شورای ملی رسید. این قانون در ماده‌ی چهار، تابعیت ایران، داشتن سواد کافی فارسی، معروفیت و سکونت در محل تشکیل دادگاه، داشتن لااقل سی سال سن، عدم استخدام دولتی یا بلدی یا عدم استخدام در ادارات مجلس و عدم محکومیت به جنحه یا جنایت را از شرایط هیئت منصفه دانست. در این قانون نیز، تنها جایگاهی مشورتی برای نظر هیئت منصفین قائل شدند و رأی نهایی را تابع نظر قاضی دانستند.
قانون مطبوعات ۱۳۳۴، ترتیبات دیگری را برای انتخاب هیئت منصفه‌ی مطبوعات برگزید. ماده ۳۳ این قانون، سه گروه را برای عضویت در هیئت برمی‌شمارد. علماء و دانشمندان و نویسندگان و دبیران و آموزگاران و وکلای دادگستری و سردفتران،  بازرگانان و ملاکین و کشاورزان و در نهایت کارگران و اصناف و پیشه‌وران جزء، باید فهرستی مشتمل بر بیست و پنج نفر تهیه می‌کند اشخاص منظور در صورتها باید علاوه بر داشتن حسن سابقه واجد شرایط انتخاب شدن برای نمایندگی مجلس شورای ملی بوده و در مقر دادگاه مقیم باشند. سپس از هر طبقه دوازده نفر با قید قرعه برای عضویت هیئت منصفه انتخاب می‌شوند.
در آخرین ساعات حکومت رژیم پهلوی در بیست و یکم بهمن ۵۷، مجلس سنا قانونی را راجع به محاکمات نحوه تعقیب نخست‌وزیران و وزیران و طرز تشکیل هیئت منصفه، به تصویب رساند که در آن اقشار مختلف عضویب و حق رأی داشتند. این افراد توسط طبقه‌ی خود انتخاب می‌شدند. اما این قانون با پیروزی انقلاب اسلامی در فردای آن روز نتوانست جامه‌ی اجرا بپوشد.

منصفینی برای مطبوعات
مطابق ‌ماده ۳۶ قانون مطبوعات (مصوب ۱۳۷۹) انتخاب هیئت منصفه، ‌هر دو سال یک بار در مهرماه جهت تعیین اعضاء هیئت منصفه در تهران به دعوت وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و با حضور وی و رئیس کل دادگستری‌استان، رئیس شورای شهر، رئیس سازمان تبلیغات و نماینده شورای سیاست گذاری ائمه جمعه سراسر کشور و در مراکز استان به دعوت مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان و با حضور وی و رئیس کل دادگستری استان، رئیس شورای شهر مرکز استان، رئیس سازمان تبلیغات و امام جمعه مرکز‌استان یا نماینده وی تشکیل می‌شود. این ‌گروه در تهران ۲۱ عضو و در سایر استانها ۱۴ عضو از افراد مورد اعتماد عمومی را از بین گروه‌های مختلف اجتماعی بر می‌گزیند.

قانون ناتمام
از واپسین مصوبات مجلس ششم، قانون راجع به هیئت منصفه در ۲۴ اسفند ۸۲ بود. شرایط مندرج در این قانون برای تشکیل شورا، بسیار مشابه قانون سال ۱۳۱۰ بود. با این تفاوت که سطح سواد به دیپلم یا معادل آن تغییر یافته بود. هیئت منصفه پس از اعلام ختم دادرسی، نظر خود را مبنی بر بزهکاری یا بی‌گناهی متهم اعلام می‌کند و در صورت متهم دانستن، استحقاق او را برای برخورداری از تخفیف معلوم می‌کند. اما این نظر برای قاضی دادگاه لازم الاتباع نخواهد بود و می‌تواند مطابق یا مخالف نظر منصفین رأی خود را صادر نماید.
اما مهمترین مشکل در این قانون از ماده هشتم ناشی شد. در این ماده اعلام شده که بودجه دبیرخانه، از محل کمک‌های اهدایی تأمین خواهد شد. اما عدم تأمین بودجه، باعث شد تا مجلس هفتم در سال ۸۴، « قانون فعال نمودن هیأت منصفه مطبوعات برای جلوگیری از تعطیلی اصل یکصد و شصت و هشتم (۱۶۸) قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران» را تصویب کند. مطابق این قانون شیوه‌ی انتخاب هیئت منصفه تا یک‌سال، به همان شیوه‌ای خواهد بود که در قانون مطبوعات در سال ۷۹ تعیین شده است. در سال ۸۵، نیز همین قانون برای مدت دو سال دیگر تمدید شد.
با این فراز و فرودهای تاریخی، امسال را نیز باید منتظر بمانیم تا ببینیم که مجلس هشتم چه تدبیری خواهد اندیشید و آیا قانون هیئت منصفه‌ی مصوب ۸۲ امسال اجرایی خواهد شد یا با پایان دوره‌ی اجرای آن، بار دیگر تمدید می‌شود. توجه به وضعیت این قانون، در کنار تصویب جرم سیاسی از تاریخی‌ترین مسائل در حوزه‌ی حقوق سیاسی و آزادی‌های اساسی خواهد بود.


جرم سیاسی در گفت‌وگو با دکتر میرمحمدصادقی: قانونگذار مقصر است

مصاحبه و عکس‌ها: محمدصالح مفتاح

اشاره:
مصاحبه با کسی که سال‌ها سخنگوی قوه‌ی قضائیه بوده است و سال‌ها موضوع مصاحبه را تدریس کرده و صاحب تألیف است، چندان ساده نیست. دکتر حسین میرمحمد صادقی، عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی، ۱۲ سال ریاست دانشگاه علوم قضایی بر عهده داشته است. در یک عصر اردیبهشتی، با او در دفتر مدیرعامل جامعه تعلیمات اسلامی گفت‌وگو کردیم. جایی که سال‌های سال به عنوان یک مجموعه‌ی اسلامی به فعالیت‌های آموزشی مشغول است.
وی اکنون پس از دوران سخنگویی، به فعالیت مورد علاقه‌اش در حوزه‌ی پژوهش و فعالیت‌های علمی و دانشگاهی باز گشته است. کاری  که حتی آن زمان که در قوه قضاییه چندین پست داشت، ترک نکرد. داشتن دو دکترا در حقوق جزای تطبیقی و حقوق تطبیقی قراردادها از انگلستان، از وی شخصیتی ساخته که به جرأت می‌توان نام او را در لیست بهترین اساتید حقوق جزا قرار داد.

———————————————-

با اینکه در طول تاریخ مصادیقی را به عنوان جرائم سیاسی، جرم‌انگاری کرده بودند، چرا در حال حاضر نیز در معنا و تعریف «جرم سیاسی» این‌قدر ابهام و اختلاف وجود دارد؟ 
ریشه‌های این مشکل برمی‌گردد به تفکراتِ مختلفی که از سال‌های بسیار دور، در نگاه به موضوع جرم سیاسی وجود داشته است. پیش از این، تفکر حکومت‌ها این بود که باید با مجرمان سیاسی برخوردهای سخت و خشنی کرد. آنها معتقد بودند، فرق مجرم سیاسی با مجرم عادی در این است که مجرم سیاسی پایه‌های حکومت را هدف قرار داده است. بنابراین باید با او نسبت به مجرمان عادی، برخورد سخت‌تر و خشن‌تری صورت گیرد. این مجازات‌ها در برخی موارد، شاملِ حالِ فرزندان متهم -به‌ویژه فرزندان ذکور- نیز می‌شد. خانواده‌ی مجرم مجبور بودند در فقر و بدبختی و بی‌آبرویی زندگی کنند. مجازات‌هایی همچون محبوس کردن به همراه جانوران درنده یا موذی، انداختن در قلعه‌ی فراموشی، سر را میان دو سنگ کوفتن، کور کردن به وسیله‌ی میل داغ بر چشم کشیدن یا روغن داغ در چشم ریختن و از این قبیل برای مجرم سیاسی معمول بوده است.
به تدریج و به‌خصوص پس از انقلاب کبیر فرانسه در این نوع برخورد، تردید ایجاد می‌شود و این تفکر و اندیشه در میان دولت‌ها و مقننین ایجاد می‌شود که مجرمان سیاسی افرادی هستند که به دلیلِ برخورداری از انگیزه‌ی اصلاح‌طلبانه، باید با آنها باید برخوردهایی ملایم‌تر نسبت به مجرمین عادی شود. هرچند عملِ آنها به هرصورت جرم است.
کم‌کم در قوانین کشورهای مختلف امتیازاتی برای مجرمین سیاسی در نظر گرفته شد. پیش از پیروزی انقلاب اسلامی نیز در قوانین ما امتیازاتی را در نظر گرفته بودند. امتیازاتی همچون عدم اجبار به کار در زندان، عدم اجبار به پوشیدن لباس مخصوص زندانیان و سرتراشیدن، عدم امکان استرداد به کشورهای متقاضی استرداد، لزوم وجود هیئت منصفه، علنی بودن محاکمات، نبودن محدودیت در اعطای عفو به آنها، عدم اجرای مقررات راجع به تکرار جرم، اعاده‌ی حیثیت سریع‌تر نسبت به مجرمین سیاسی و از این قبیل، در قوانین پیش‌بینی شده بود. در کنار این موارد به این موضوع نیز پرداخته می‌شد که چه مواردی جرم سیاسی نیست.
قابل توجه اینکه هم مقنن قبل از انقلاب در اجرای وظیفه مذکور در اصل ۷۹ متمم قانون اساسی مشروطیت قصور کرد و هم مقنن بعد از انقلاب؛ پس از گذشت سی سال از پیروزی انقلاب، قانونگذار عملاً نتوانسته است به وظیفه‌ی مقرر در اصل ۱۶۸ قانون اساسی عمل کند که هردوی اینها به ملاحظات سیاسی برمی‌گردد.

رویکرد کشورهای مختلف به جرم سیاسی چگونه است؟
این گونه نیست که در همه‌ی کشورها تفکیک جرم و مجرم سیاسی به رسمیت شناخته شده باشد. برخی از کشورها اصولاً مقوله‌ای به نام جرم سیاسی را به رسمیت نمی‌شناسند. مثلاً آمریکا و انگلیس چنین تمایزی را میان جرم عادی و جرم سیاسی قائل نمی‌شوند. اگر هم به انگیزه‌ی شرافتمندانه‌ی مرتکب به عنوان دلیلی برای تفکیک اشاره کنیم، می‌گویند گاهی مجرمین سیاسی انگیزه‌ی شرافتمندانه ندارند و به دنبال قدرت‌اند، و بالعکس ممکن است انگیزه‌ی مجرمین دیگر -حتی یک دزد- شرافتمندانه باشد. مثلا اینکه برای کمک به همسایه نیازمندش به بانک دستبرد زده باشد. پس اینکه ما به صورت کلی، انگیزه‌ی شرافتمندانه را از کیفیات مخففه بدانیم، از نظر مقنن انگلیسی کفایت می‌کند و نیازی به تفکیک جرم سیاسی از جرم عادی نیست. حقوق ما به طور عمده این موارد را از حقوق فرانسه و بلژیک گرفته است و از قبل از انقلاب وارد قانون اساسی ما شده است.

به نظر شما، چه تعریفی را می‌توان برای جرم سیاسی ارائه کرد که جامع افراد و مانع اغیار باشد؟ ضابطه‌ی تشخیص چیست؟
معمولاً به دو ضابطه‌ی نوعی یا شخصی اشاره می‌کنند. گاهی می‌گویند ورود صدمه به دولت و نهادهای حکومتی ضابطه‌ی مهم است و گاهی به اوقات به نیت مرتکب توجه می‌کنند که مطابق آن قصد مخالفت با حکومت را به عنوان ضابطه‌ی اساسی ذکر می‌کنند. گاهی نیز وجود هر دو شرط یا هر یک را کافی می‌دانند.
در پیش نویس ماده‌ای که اخیراً در جلسه مسئولان قضایی در باب جرم سیاسی تهیه شده، ملاکِ تشخیص، قصد مبارزه با نظام جمهوری اسلامی ایران است. به عبارت دیگر برخورد شخصی و ذهنی را پذیرفته‌اند.
یک خصوصیت ایجابی در این ماده پیش‌بینی شده است که آن قصد مرتکب دائر بر مبارزه با نظام جمهوری اسلامی است. از سوی دیگر مجموعه‌ای از خصوصیات را هم نباید داشته باشد، مثلا توأم با خشونت نباشد -چنانچه در این ماده نیز آمده است-، تروریستی نباشد، مشتمل برتخریب، سوءقصد به جان مقامات، جاسوسی علیه نظام و از این قبیل موارد نباشد.
در تعریف جرم سیاسی ما می‌گوئیم که ممکن است توسط دولت انجام گیرد یا علیه دولت. برخی از جرائم در قانون پیش بینی شده است که مستخدمین دولت علیه مردم انجام می‌دهند. آنها را هم می‌توان جرم سیاسی دانست. مثلاً بازداشت، بازرسی و توقیف غیرقانونی. این موارد هم اگر با انگیزه سیاسی همراه شود، جرم سیاسی خواهد بود. این‌گونه اعمال هرچند اولاً علیه مردم است، اما نهایتاً علیه حکومت است. در رم قدیم بدرفتاری با مردم را از مصادیق خیانت به کشور می‌دانستند. در توجیه این امر هم می‌گفتند که بدرفتاری کارگزارن حکومتی با مردم، باعث بدنامی امپراطور و شورش مردم می شود.

چگونه می‌توان میان جرائم عادی یا امنیتی و جرم سیاسی تفکیک یا تمایز قائل شد؟
ضوابط تشخیص همان‌هایی است که ذکر شد. یعنی مجموعِ ضوابط ایجابی و سلبی را باید در نظر گرفت. برخی از جرائم امنیتی، جرائمی هستند که خصیصه‌های مسلحانه بودن، خشونت‌آمیز بودن، همکاری با بیگانگان، همراه بودن با عملیات‌های تخریبی را دارند. این‌ جرائم صبغه‌ی سیاسی پیدا نمی‌کند. مانند ماده ۵۰۱ قانون مجازات اسلامی که به جمع‌آوری اطلاعات برای بیگانگان اختصاص دارد، یا مواد ۵۱۵ یا ۵۱۶ که به سوء قصد به جان مقامات اشاره دارد. این موارد جرم علیه امنیت است. بسیاری از اینگونه عناوین مجرمانه ذیل همین عنوان جرائم علیه امنیت داخلی و خارجی -مواد ۴۹۸ تا ۵۱۲- قرار دارند.
در کنار این موارد، برخی مصادیق این جرائم تمام ویژگی‌های جرم سیاسی را دارد. مثلاً ماده ۵۰۰ قانون مجازات اسلامی که به تبلیغ علیه نظام پرداخته است. چرا که هدفش علیه نظام است و از آن سو، سلاحش تنها سلاح زبان و نوشتار است، و هیچ‌گونه عملیات تخریبی، گروگان‌گیری و مشابه این‌ها را به همراه ندارد.
پس باید گفت که برخی از جرائم امنیتی، سیاسی هم هستند و برخی دیگر فاقد این وصف می باشند. از آن طرف هم برخی از جرائم سیاسی ممکن است ضد امنیتی باشند یا نباشند.
البته این مشکلی که در مورد عدم ارائه تعریف از جرم سیاسی اشاره کردید، در جاهای دیگر هم وجود داشته است. در بسیاری از کنوانسیون‌ها و قوانین کشورهای مختلف، به جای پرداختن به اصل موضوع و تعریف جرم سیاسی، به استثنائات پرداخته‌اند و اشاره کرده‌اند که چه مواردی جرم سیاسی نیست. مثلاً کنوانسیون اروپایی سرکوب تروریسم (۱۹۷۷) مواردی همچون تصرف غیر قانونی هواپیما، اقدامات علیه ایمنی پروازهای مسافربری، حمله به نمایندگی‌های سیاسی، آدم‌ربایی، استفاده از سلاح‌های آتش‌زا، به خطرانداختن جان اشخاص و موارد مشابه را از شمول جرم سیاسی خارج کرده ‌است.
البته این اشکال نیز به ماده ۴ تهیه شده در جلسه مسئولان قضائی وارد است که از مستثنیات، فقط به این مطلب اشاره می کند که جرم همراه با خشونت نباشد. در حالی که ممکن است اعمالی انجام شود که هرچند با خشونت همراه نیستند، اما مرتکب نباید از امتیاز جرم سیاسی برخوردار شود، مثلاً جاسوسانی که به نفع کشور خارجی عمل می‌کنند و عملشان نیز توأم با خشونت نیست.

ابهامی که در تعریف جرم سیاسی وجود دارد، مربوط می‌شود به معنای «نظام» و گفته می‌شود که جرمی سیاسی است که علیه نظام واقع شده باشد که این تعریف در ماده پیشنهادی قوه قضائیه نیز آمده است. منظور از نظام چیست؟
آنچه که در جرم سیاسی مهم است، بیش از تعریف تعیین مصادیق است. چرا که قانونگذار هر تعریفی هم ارائه کند، نهایتا درتعیین مصادیق اختلاف حاصل می‌شود. این که در ماده آمده است که جرم سیاسی باید به قصد مخالفت با نظام باشد، محدود کننده است. چرا که گاه عملِ ارتکابی علیه کلیت نظام نیست، بلکه علیه رئیس جمهور یا شورای نگهبان یا به قصد مخالفت با قوه قضائیه و نظائر آنها است.
بنابراین باید می‌گفت نظام یا حاکمیت دولت، یا مدیریت سیاسی کشور، یا مصالح نظام جمهوری اسلامی. در حالیکه این ماده، از این جهت دارای ابهام و اشکال اساسی است و این تعریف دامنه‌ی جرم سیاسی را کم می‌کند. مثلاً اگر کسی بدون قصد مخالفت با نظام و از روی مخالفت با شخص رئیس جمهور به وی توهین کرد، مشمول ماده ۶۰۹ قانون مجازات اسلامی خواهد شد و چنین عملی قطعا وصف سیاسی دارد، در حالیکه علیه کلیت نظام ارتکاب نیافته است.

آیا قرار دادن لایحه و تعریف جرم سیاسی در قانون تعزیرات اشکال ایجاد نمی‌کند؟
چرا! این رویکرد غلطی است. جرم سیاسی، یک وصف است. قوانینی همچون قانون مجازات اسلامی، قانون تعزیرات، قانون احزاب و حتی قوانین راجع به انتخابات، مواردی را جرم‌انگاری کرده‌اند. این قوانین را با لایحه‌ی جرم سیاسی نباید مخلوط کنیم. باید لایحه‌ی مجزا و بسیار کوتاه و مختصر درباره‌ی جرم سیاسی تهیه شود که در آن بگوید جرائمی که در قوانین دیگر مشخص شده است، با چه شرایطی وصف سیاسی پیدا می‌کند. سیاسی بودن یک جرم، وصف آن است، نه اینکه جرم سیاسی جرم مجزایی باشد.
روشِ قبلی در این امر نیز چنین بوده است. مسئولان دادگستری سابق و نیز نهادهای غیر دولتی که لایحه‌هایی را برای جرم سیاسی پیشنهاد کرده‌اند، جرم‌انگاری جدید نکرده‌اند. بلکه در قالب یک لایحه، تکلیف وصف “سیاسی” را معلوم و مشخص کرده‌ و در واقع توضیح داده اند که کدام یک از جرائم موجود دارای وصف سیاسی می باشند.

ابهامات دیگری هم در این قانون وجود دارد. مثلاً بحثی که راجع به نظام فرمودید و یا در بند یک، تبلیغ مؤثر را مطرح کرده‌اند. احراز این‌گونه اوصاف چگونه خواهد بود؟ آیا دادرس در این موارد بیش از حد آزاد نخواهد بود؟
این به همان اشکال قبلی باز می‌گردد و این که آیا ما در اینجا جرم‌انگاری می‌کنیم یا نه. اگر ما جرم‌انگاری کنیم، این اشکالات وجود دارد. اما اگر چنین نباشد و نخواهیم جرم جدیدی را تعریف کنیم، این اشکال وارد نیست، چون فرض بر این است که این جرائم در قوانین مربوطه دیگری به طور روشن تعریف و تبیین شده اند.
مثلاً در بند دو این ماده، که به برگزاری راهپیمایی غیر قانونی اشاره دارد، یا در بند یک که تبلیغ مؤثر علیه نظام را مطرح می‌کند، باید این جرائم در جای دیگری تعریف شده باشد. اما اگر این لایحه هم قرار است جرم‌انگاری کند و هم وصف سیاسی را بگوید، این اشکال وارد می‌شود.
همین اشکال در بند پنج نیز وجود دارد. اینکه می‌گوید: «تلاش برای ایجاد یا تشدید اختلاف بین مردم در زمینه‌های دینی، مذهبی، فرهنگی و نژادی» بسیار مبهم است. شرایط و چگونگی احراز آن، معلوم نیست.
اشکال دیگری هم که در تبصره دو این ماده وجود دارد، این است که می‌گوید « صرف انتقاد از نظام سیاسی یا اصول قانون اساسی یا اعتراض به عملکرد مسئولان کشور یا دستگاه‌های اجرایی با بیان عقیده در ارتباط با امور سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و نظایر آن جرم محسوب نمی‌شود.» این امر با اصل قانونی بودن جرم و مجازات تعارض می‌یابد. اصل بر این است که جرم بودن باید تصریح شود، نه جرم نبودن. و رویکرد این لایحه مخالف روش قانون‌نویسی است در حالی که در این تبصره به عملی که جرم نیست اشاره شده است.
این بدعت بدی در قانونگذاری خواهد بود. چرا که این احساس پیش خواهد آمد که اگر قانونگذار نگفت که عملی جرم نیست، پس حتماً جرم است.

تبعات و آثار بین‌المللی تعریف جرم سیاسی چیست؟ این که برخی می‌گویند اگر جرم سیاسی را تعریف کنیم، باید مجرم سیاسی هم داشته باشیم، تا چه اندازه می‌تواند انگیزه‌ی خوبی برای عدم تعریف این وصف باشد؟
چه اشکالی دارد که ما بگوئیم در کشور مجرم سیاسی داریم. اصلاً این تکیه‌کلام شاه بود که می‌گفت ما مجرم سیاسی در کشورمان نداریم. بلکه این‌ها یک مشت تروریست و خرابکار هستند که در زندان‌ها هستند و مجرم سیاسی نیستند که بخواهیم برای آنها امتیازاتی قائل شویم.
به هر حال، آیا جرائم مذکور در ماده‌ی ۵۰۰ قانون مجازات اسلامی، یک جرم سیاسی نیست؟ حال که ما تبلیغ علیه نظام را جرم‌انگاری کرده‌ایم، این جرم با تمامی معیارها و ضوابط جرم سیاسی مطابقت دارد. اینکه ما بگوئیم که مجرم سیاسی نداریم معنایش این است که مجرمان‌مان را از امتیاز مجرم سیاسی برخوردار نمی‌کنیم. معنای دیگرش هم این است که ما جرمی که صبغه‌ی سیاسی دارد، نداریم که این سخن هم با توجه به مصادیقی که در قوانین داریم، صحیح نیست. ماده ۶۱۰ (تبانی برای انجام جرائم علیه امنیت)، نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی، تبلیغ علیه نظام، توهین به مقامات سیاسی داخلی و خارجی (مواد ۵۱۳، ۵۱۷، ۶۰۹) و… همگی از مصادیق جرم سیاسی هستند.
قائل نشدن وصف سیاسی برای این موارد، صرفاً باعث شده است که این افراد طی این سالها از امتیازات اصل ۱۶۸ قانون اساسی برای محاکمه‌ی علنی و با حضور هیئت منصفه محروم شوند.

هیئت منصفه در جرائم سیاسی چگونه باید باشد؟ آیا آنچه در مورد هیئت منصفه‌ی مطبوعات وجود دارد، در این باره نیز قابل اجراست؟
درباره‌ی هیئت منصفه، دو امر باید بررسی شود: یکی شیوه‌ی انتخاب است و دیگری وظایفی که بر عهده دارد.
گاهی گفته می‌شود که چون قاضی در اسلام باید مجتهد باشد، این هیئت حکم مشاور را دارد و قاضی می‌تواند نظر آنها را بپذیرد یا رد کند. اگر چنین باشد، فلسفه‌ی وجودی هیئت منصفه از بین می‌رود. بنده معتقدم که باید همچنان که در قانون مطبوعات هم پیش‌بینی شده بود، هیئت منصفه درباره‌ی اصل تقصیر یا بیگناهی تصمیم گیرد و تنها در صورتی قاضی می‌تواند مجازات تعیین کند که پیش از آن هیئت منصفه، تقصیر مرتکب را اعلام کند.
درباره‌ی انتخاب افراد نیز، اگر دایره خیلی محدود باشد، چنانچه در قانون مطبوعات آمده است، فایده‌ی اصلی از بین می‌رود. اینکه چند نفر از مسئولان دولتی درباره‌ی انتخاب اعضای هیئت منصفه تصمیم بگیرند، ناقض فلسفه‌ی وجودی هیئت منصفه است. این انتخاب باید از میان تعداد زیادی از افراد باشد. بنابراین در کشورهایی که هیئت منصفه دارند، تمام مردم به شرط داشتن حداقل سنی، نداشتن سوء پیشینه کیفری و برخی از شرایط دیگر به وسیله‌ی قرعه‌کشی در یک پرونده به عنوان اعضای هیئت منصفه حاضر می‌شوند.
در کشورما نیز اگر بخواهیم درست عمل کنیم، یا باید همچون کشورهای دیگر در همین حد به طور گسترده باشد یا حداقل آنها از میان تعداد قابل توجهی از افراد انتخاب شوند.

با توجه به جریاناتی که پیش از این بر سر این قانون آمده است، سرنوشت این لایحه را چگونه پیش‌بینی می‌کنید؟ 
قبلاً اختلاف و مشکلی میان مجلس ششم و شورای نگهبان درباره‌ی لایحه‌ی جرم سیاسی به وجود آمده بود. شورای نگهبان ایراداتی را به لایحه وارد کرد. یکی از اختلافات این بود که آیا باید ما در لایحه‌ی جرم سیاسی، فقط امتیازات مذکور در اصل ۱۶۸ قانون اساسی را برای مجرم سیاسی قائل بشویم یا می‌توانیم برخی امتیازات دیگر را که در قوانین پیش از انقلاب بود را هم در نظر بگیریم، مانند عدم شمول مقررات راجع به تکرار جرم، اعاده‌ی حیثیت سریع‌تر نسبت به مجرمان عادی، عدم اجبار به کار در زندان و …
نظر شورای نگهبان بر این بود که اگر ما امتیازات دیگری را هم برای مجرم سیاسی قائل شویم، بدین شکل نوعی تبعیض قائل شده‌ایم که با سایر اصول قانون اساسی در تعارض است. قطعاً در لایحه تنظیمی، تکلیف این اختلاف هم باید روشن شود. هرچند به نظر بنده، قائل شدن به امتیازات تازه برای مجرمین سیاسی، تعارضی با قانون اساسی ندارد، اما مهمترین نیاز مجرمین سیاسی، همین دو امری است که در اصل ۱۶۸ پیش‌بینی شده است یعنی علنی‌بودن محاکمات و حضور هیئت منصفه.
محاکمه‌ی علنی را قانون اساسی ما برای همگان به رسمت شناخته است مگر در مواردی که خلاف امنیت ملی کشور یا خلاف عفت عمومی باشد. اهمیت هیئت منصفه هم به این دلیل است که مجرم سیاسی به نوعی با حاکمیت درافتاده است و قوه‌ی قضائیه و قاضی هم بخشی از حاکمیت است، پس خوب است که هیئت منصفه به عنوان نمایندگان جامعه حضور داشته باشند تا جلوی تضییع حقوق متهم را بگیرند.
به نظر بنده لایحه‌ی جدید در مورد تعزیرات به هیچ‌وجه موفق نخواهد بود. چرا که نوبت به بررسی آن در آینده نزدیک نخواهد بود. قانون مجازات اسلامی با چند صد ماده، هنوز به صورت آزمایشی است. مجلس بعدی نیز تا زمانی که بتواند جا بیفتد، طول خواهد کشید. قانون تعزیرات با توجه به اینکه دائمی است نه آزمایشی و با آن همه گستردگی، اساساً جزء اولویت‌های مجلس نیست و معلوم نیست چرا قوه قضائیه با این همه گرفتاری که دارد بررسی آن را در اولویت کاری خود قرار داده است! مسأله این است که این امر تا چه اندازه به قوه‌ی قضائیه مربوط است که به جای آنکه به فکر وقت گذاری برای سروسامان دادن به وضعیت دستگاه قضایی باشند، بخواهند به اصلاح این قوانین مادر بپردازند که اصالتاً از وظایف مجلس است. دستگاه قضایی هم اگر دغدغه‌ی تعریف جرم سیاسی را دارد، باید لایحه‌ای خاص در این باره تدوین کند تا بتواند در مجلس به سرعت تصویب شود، به جای آن که به این موضوع در قالب اصلاح قانون تعزیرات بپردازد.


علم چیست؟

یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۷

۱. دیروز رونمایی از آخرین اثر دکتر کاظم معتمدنژاد در فرهنگسرای رسانه برگزار شد. در این مراسم دکتر محسنیان‌راد، فرقانی و خانیکی درباره کتاب «تکنولوژی‌های نوین ارتباطی» و اندیشه‌های دکتر معتمدنژاد سخنرانی کردند. رونمایی از کتاب کاظم معتمدنژاد نخستین جلسه از سلسله برنامه‌های «زرین قلم» بود که در آن قرار است آخرین آثار نویسندگان برجسته حوزه ارتباطات و رسانه معرفی شود.

۲. نمی‌دانم در مواجهه‌ی با این‌گونه موارد باید شاد باشیم یا ناراحت. انتشار یک کتاب تازه نوید رشد علمی می‌دهد یا نشان از رشد جهل دارد. از آن سو نشانگر رشد علمی است که تولید تازه‌ای در حوزه‌ی اندیشه را نشان می‌دهد و از رو مروج جهل است که یک منبع را به نادانسته‌های علمی بشر می‌افزاید. دیروز بعد از مراسم ناراحت بودم که یک کتاب به کتاب‌های نخوانده‌مان اضافه شده است و احتمال این‌که بتوانم آن را مطالعه کنم کم است. این یعنی هرروز جهل‌مان بیش‌تر می‌شود.

۳. حدیثی است منسوب به امیرالمومنین علیه‌السلام که می‌فرماید «العلم نقطه کثّرها الجاهلون» یعنی که علم نقطه‌ای است که جاهلان آن را گسترش داده‌اند. صحت اسناد این حدیث به حدی قوی است که احتمال صدور آن از غیر معصوم را بسیار ضعیف می‌کند. کتبی چند نیز در شرح این حدیث آمده است که برخی از آن‌ها «النقطه القدسیه» منسوب به خواجه نصیر الدین طوسی، «مثنوی فی شرح حدیث العلم نقطه کثرها الجاهلون» منسوب به جلال الدین علی عنقا الطالقانی، «زیاده البسطه فی بیان العلم نقطه» تألیف عبد الغنی ابن إسماعیل النابلسی حنفی (از علمای بزرگ اهل سنت) و نیز «نثر الدر و بسطه فی بیان کون العلم نقطه» تألیف احمد بن محیی الدین مالکی می‌باشند. واقعاْ اگر صحت این حدیث را بپذیریم چگونه می‌توان بر گسترش اندیشه و تولیدات علمی در میان بشر به دیده‌ی خوبی بنگریم؟ آیا تمدن کنونی را می‌توان تمدنی برپایه‌ی علم دانست یا جهل و شاید جهل مرکب پایه‌های تمدن کنونی بشر را تشکیل می‌هد؟

۴. چند روز پیش با دوستی درباره‌ی ماهیت علم گفت‌وگو می‌کردم. می‌گفت که در بسیاری از زمینه‌ها حرف آخر را اول زده‌اند و شاید دیگر نتوان سخن تازه‌ای را در نظر بیاوریم. مثال می‌آورد از تقسیم‌بندی ارسطو از انواع حکومت. حکومت را باید یا فردی دانست یا گروهی. حاکمیت جمعی هم منقسم می‌شود به حکومت اکثریت یا اقلیت و همه‌ی اینها را می‌توان به حکومت خیر و شر تقسیم کرد. شش حالتی که برای حکومت می‌توان متصور شد را هزاران سال پیش گفته‌اند. دیگر معنی ندارد که این‌همه بنشینیم و ما هم به دنبال تازه کردن نوشتارها و اندیشه‌ها باشیم.

۵. مگر آدمی‌زاد چقدر عمر می‌کند؟ ۶۰ سال؟ ۷۰ سال؟ چقدر باید بیاموزد؟ چقدر باید این آموخته‌ها را به کار ببندد؟ مگر ما را برای آموختن به این عالم خاکی هبوط داده‌اند؟ پس رشد و تعالی بشر کجای این منظومه قرار می‌گیرد؟

۶. ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به «غفلت» نخوری!